تبليغاتX
خموشانه

نور که نه، فقط آنقدری بود که بتوانی سایه های در هم و بر هم را از داخل گل های چادر مشکی گلدار مامان ببینی که خیلی هم جابجا نمی شدند. انگار فقط سر جایشان تکان تکان بخورند. و صدا، انبوه صدا بود که از هر طرف هجوم می آورد، یه جوری که نمی شد درست بفهمی چی دارند می گویند. فقط می تونستی تند تند فکر کنی که این صدا مال کی است که الان دارد بلندتر از بقیه شنیده می شود و تازه زیاد هم وقت نداری چون انگار صدای بلند این یکی صدای بقیه را هم بلند می کند. انگار که داغشان تازه بشود و یکم بعدتر همه این هیاهو جایش را به صداهای خفیفی می دهد، انگار که یکی دارد با خودش ناله می کند. مثل دیشب که همش گوش هایم تیز بود که بفهم اونور، اون یکی اتاق چه خبر است و فقط گاهی صدای هق هق می آمد درست مثل همین صدای هق هق مامان که حتی توی شلوغی صدای بقیه هم از زیر چادرش شنیده می شود، با تکان بدنش که هیچ طوری نمی تواند از منی که زیر چادرش مخفی کرده مخفیش کند.

همین دیشب بود که عمو داشت به بابا می گفت کار دیگر تمام است و من که همش با خودم می گفتم :"کار قرار است تمام بشود؟" تا اینکه بابا پتو را که تا روی سرم بالا کشیده بودم را کنار زد و آروم گفت:"پا شو پسرم، تمام شد. باید شب را بروی خانه جلال آقا". بیچاره بابا حتمآ اینقدر مشغول کارهاست که حتی نمی تواند بنشیند و یکم واسه خودش هق هق کند و باباجون که شاید همین الان هم دلش واسه من تنگ شده باشد و من که فکر نمی کردم کار قرار است تمام بشود.


+ بابک | سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 5:42 بعد از ظهر |
مگر نمی دانی؟! اینجا باید کلی فرش بود با یک لبخند مسخره روی لب!

آفرین حالا بخند. مسخره تر، یه خورده مسخره تر، اوهوم. حالا بهتر شد.

خوب اگر این روی لبت موند، در اولین فرصت به کافی شاپ دعوتت می کنم. اگر نموند می رویم کافه!


+ بابک | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 8:29 بعد از ظهر |
و آدم هایی که دبه به دست از روی سنگ قبرها می گذرند، یک جوری که انگار واقعا مم نیست؛ در حالیکه برای شستن سنگ قبر خودشان یک دبه آب مصرف می کنند.
+ بابک | شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 6:23 بعد از ظهر |

خانه آنقرها هم مرتب نبود و البته روشن؛ و تازه اين روشني هم مديون دكور و فضاي روشن شبكه VOA بود كه از تلويزيون mute شده خانه در حال پخش بود. در عوض صداي كتري جوش آمده تمام فضاي خانه را پر كرده بود.

كليد توي در چرخيد و در باز شد. خودش بود. ديگر بايد پيدايش مي شد. سلام كردم. سلام كرد. لازم نبود بگويم چطوري. گفتم خسته نباشي. با خوش رويي جواب داد كه خسته نيستم. مانتو و روسريش را روي دسته صندلي انداخت، كنترل رل برداشت، صداي تلويزيون را زياد كرد و روي مبل دراز كشيد، يه جوري كه صداي قرچ قرچ پايه ها به وضوح شنيده شد، انگار كه بگويد پاشو يك جاي ديگر بنشين، حوصله ات را ندارم.

اتاق هنوز نيمه روشن بود ولي ديگر صداي كتري نبود كه همه اتاق را پر كرده بود، صداي مفسر VOA هم به آن اضافه شده بود.

پرسيدم: كلاس چطور بود؟  گفت: خوب بود. يكي از رمان هاي ماركز را تمام كردم. با تعجب گفتم: سر كلاس! و ديگر دنبال حرفم را نگرفتم.

مفسر VOA داشت از آن حرف هايي ميزد كه خيلي ها دوست دارند بشنوند. محسن نامجو، نابغه نوظهور موسيقي ايران از كشور خارج شد و به وين مهاجرت كرد... به بقيه حرفش توجه نكردم و سمت مبل برگشتم. گفتم: مگر قرار تئاتر نداري؟ پاشو، پاشو كم كم بايد آماده بشي. يكم فكر كرد، صداي تلويزيون را كمي زياد كرد و گفت: نه فكر نكنم بروم. جمعه آزمون دارم بايد درس بخونم.

مفسرVOA هنوز داشت ادامه مي داد: اين در حاليست كه گلشيفته فراهاني بازيگر برجسته سينماي ايران...

حواسم به تلويزيون بود كه گفت: فهميدي سهميه دكتراي علم و صنعت را براي دخترها لغو كرده اند؟ با تعجب گفتم يعني ديگر دانشجوي دختر نمي گيرند؟ گفت: نه، سهميه ارشدش را هم كلي پايين آورده اند.

شايد بايد از آن آه هايي مي كشيدم كه وقتي جهان خانم همسايه ننه صديقه وقتي از جووني هايش ياد مي كرد مي كشيد اما فقط نگاه كردم.

كتري همچنان مي جوشيد اما به اندازه قبل سر و صدا نداشت. مفسرVOA هم ول كن نبود: از هفته آينده در خدمت فعال حقوق بشر، احمد باطبي هستيم . ايشان يك هفته اي هست كه از ايران مهاجرت كرده اند و قرار است كه هر هفته سه شنبه شب ها...

يك سيگار برداشت روشن كرد و همانطور كه تلويزيون را تماشا مي كرد يكي هكم به من داد. با هر تكونش روي مبل صداي قرچ قرچ اعتراض مبل به هوا بود. يك كام محكم به سيگارش زد و دودش را مجكم به بيرون فوت كرد.

همين طور كه بلند مي شد كه سمت اتاقش برود گفت:تو درس ها يك چيزي بود كه مي گفت وقتي تنش زياد شود و از حد الاستيسيته بگذرد  و جسم دچار خستگي شود و اين ها مي شكند؛ گمانم سر اين مبل هم آمده! امان از دست اين تنش هاي پسماند.

بلند شدم بروم سمت كتري كه ديگر تقريبا آبي توش نمانده بود كه تلفن زنگ زد. حميد بود. مي دانستم جاي يك چيزي خالي است اما نمي فهميدم چي! گفت دارم مي آيم آنجا، چيزي نمي خواهيد بگيرم؟ يك فكري كردم و گفتم بگذار بپرسم، خبرت مي كنم.

از لاي در سرم را داخل اتاق كردم و گفتم حميد بود. دارد مي آيد اينجا. شام چي مي خوري بگويم بگيرد؟ ديدم يه نمايشنامه دستش است. زير چشمي نگاهم كرد و گفت هر جيزي كه خودتان مي خوريد.  


+ بابک | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 6:28 بعد از ظهر |
و بچه بی آنکه بداند به خود گل می زند، سرمست از گل هایی بود که به خود می زد
+ بابک | شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:37 قبل از ظهر |
تاريخ را به ياد ندارم، اصلا ماهي هم وجود ندارد.
خدا لعنتم كند اگر بدانم كه چه ماهيست. . .
+ بابک | شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 2:48 بعد از ظهر |
امشب حتی اگر خیلی هم متفاوت نباشد، با این حال یلداست.

انار شب یلدا حتی اگر کال هم باشد و ترش، باز هم انار شب یلداست.

ترشی انار شب یلدا حتی اگر به تلخی هم بزند، باز هم ترشی انار شب یلداست.

امشب همه ترش ها شیرینند، اما فقط همین امشب...

مادرم هنوز دارد ظرف می شوید!


+ بابک | یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 11:14 قبل از ظهر |
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید،

                         فــــــغـــــان . . .


+ بابک | سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 1:52 بعد از ظهر |

یک سیگار دیگر را در لیوان خاموش می کرد . در سکوتی که از دود و یک چراغ سفید تشکیل می شد ، صدای خاموش شدن قرمزی ته سیگار در آب سیاه لیوان حس به انجام رسیدن را القا می کرد .

دستش را زیر چانه گذاشت . انگشت ها زیر سیبیلش بوی تندی می دادند . یادش به جمله ای افتاد که در خاطراتش شناور بود : "رضا ، جان من سیگار نکش" . مادرش می گفت . وقتی دستانش را می فشرد و با لبخند غر می زد .

برای رضا دیگر این جمله کلیشه بود . آن وقت ها می دانست هر وقت مادر را می بیند باید این ها را بشنود . از آن روز ها خیلی گذشته بود . چند سالی بود که مادر ادامه ی وجودش را در زیر خاک سپری می کرد . کفن سفید با تخته سنگ های سیمانی را با همین دست ها در قبر گذاشته بود . با همین انگشت ها ، با همین بوی تند . شاید توی قبر هم کفن با بوی ته سیگار تند رضا که به دستانش خورده بود هنوز اذیتش می کرد .

به فکر فرو رفت . به فکر روز هایی که در بغلش می گرفت . روزهایی که هنوز بچه بود . پسری که هیچ وقت هیچ جا بند نمی شد . تا این اواخر . الآن دیگر بند می شد . هر جایی ، هر وقتی .

چندین سال بود که در ترک بود . همین امروز صبح تمام سیگارها را در سطل ریخته بود . به فکر این ها که می افتاد عصبی می شد .

یک سیگار دیگر روشن کرد تا اعصابش آرام شود ...


+ حمید | پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 0:27 قبل از ظهر |

فکر می کرد چشم های همه حرکاتش را زیر نظر دارند . برای همین سعی می کرد حساب شده لقمه بردارد . چشمانش را به دایره ی بشقاب محدود می کرد و نهایتا برای نوشیدن ، هنگام برداشتن لیوان سرش را بالا می آورد . در ذهن افکاری مبنی بر غر هایی از جانب پدر که کنارش بود می گذشت . استخوان ها و مفاصل دست و شانه هایش دردناک شده بود . حرکت های یکنواخت برداشتن غذا با قاشق مفاصلش را به صدا در می آورد .

علاوه بر این ها همه زود کنار رفته بودند . بعد از آن سفره را جمع می کردند و افطاری تمام می شد . از روی قاعده ، ختم سوره ای مانند انعام یا امثال آن به مجلس برکت می داد . همانگونه که پدر ، پدربزرگ و دیگرانش معتقد بودند .

ترس و فضای سیاه حاکم بر روحش تنها از جانب این بود که چرا در جمعی ست که با "همه" فرق دارد . "همه" کسانی بودند که از فرط اعتقاد به چیزهایی مشترک ، معتقد نامیده می شدند . کسی به افکارشان شک نمی کرد . نه خودشان و نه اطرافیان . اگر این طور می شد هم عواقب نامعلومی در پی می داشت .

مدعوین افطاری را می دید که یکی یکی کنار می رفتند و گرفتن یک روز ، روزه ی دیگر را به هم تبریک می گفتند و باز در ذهنش خودش را مجسم می کرد که روزه نیست و کسی نمی داند !

باز مجبور بود نقش بازی کند ...


+ حمید | پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 4:45 قبل از ظهر |