دستام خیلی کوچیک بود .
کوچیکتر از اونی که بتونه دستای بزرگشو توی دست بگیره ...
عرق سرد تنها خجالتم رو به خودم نشون می داد . فقط به خودم .
اون یه مرد بود ،
و یه مرد باقی خواهد موند .
کم کم که بزرگتر شدم بعضی از شعرهای فروغ رو خوندم، و بعدترها عاشق کارای مهدی اخوان شدم...
" هوا دلگیر، نفس ها حبس، دست ها پنهان، سرها در گریبان است....."
بعد از اون سایه رو با سیاه مشقش شناختم و ارادتی که نسبت بهش پیدا کردم. . . . هر چند سایه هیچ وقت واسم جایگاه مهدی اخوان رو پیدا نکرد ولی همواره ایشون رو ستوده ام. . . . تازه، متوجه شدم که اون کتابه بود که جلد نداشت، "آینه در آینه" ی هوشنگ ابتهاج بوده......
سیاوش کسرایی هم با شعرهاش مدتی در خلوتخونه ی ذهنم سکنی گزیده بود ولی....
امروز،و هر چه زمان بیشتر میگذره بیشتر مجذوب احمد شاملو میشم..... یادش گرامی
" . . .
به یاد آر،
و تنها دست آورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.
اعراب فریب ام دادند
برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم،
مرا و همگان را بر نطع یساه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم که فرمطی ام دانستند.
آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود!
. . . "
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
هوا کم کم داره تاریک میشه،
گوشه ی اتاقم نشسته ام،
صدای کمونچه ی لطفی میاد،
انگار همه چی یه جوریه....
لعنت به شیطون ! باشه !