تبليغاتX
خموشانه
از دور نمای تردید بر چهره داشت .
نمی دانم ، آیا ترسناک تر از این هم می توانست باشد ؟

تردید ، معنای خط کشیدن روی تمام گذشته بود . باید دست از خود می کشید و پای بر خود می نهاد .
این بازی با همه چیز بود .

تردید کرد ، بر تمام راه های طی کرده اش . می دانست نمی تواند ولی وجود باید ، او را ملزم به رفتن می کرد .

من ایستادم . دیدگانم را به پلک ها بستم . یادم آمد باز .
وقتی که چشمانم را بستم تا ببینم . بدون تردید .
+ حمید | دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 3:13 قبل از ظهر |
گرفته و دل خسته بود . دوستش داشتم و دارم . می خواستم دستم رو به طرفش دراز کنم .
نمی خواستم این طور ببینمش . مشتم رو باز کردم ؛ نگاهم به دستام افتاد .

دستام خیلی کوچیک بود .
کوچیکتر از اونی که بتونه دستای بزرگشو توی دست بگیره ...

عرق سرد تنها خجالتم رو به خودم نشون می داد . فقط به خودم .

اون یه مرد بود ،
و یه مرد باقی خواهد موند .


+ حمید | سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:35 قبل از ظهر |
 وقتی بچه بودم ، یه کتاب شعر توی خونمون بود که جلد نداشت، صفحه ی اول و دوم هم نداشت و البته شاید سوم و چهارم.....اون موقع ها به دلایلی توی خونمون خیلی کتاب نداشتیم..... یادمه که چند تا از شعرهای اون کتابه رو خیلی می خوندم....

کم کم که بزرگتر شدم  بعضی از شعرهای فروغ رو خوندم، و بعدترها  عاشق کارای مهدی اخوان شدم...

" هوا دلگیر، نفس ها حبس، دست ها پنهان، سرها در گریبان است....."

بعد از اون سایه رو با سیاه مشقش شناختم و ارادتی که نسبت بهش پیدا کردم. . . . هر چند سایه هیچ وقت واسم جایگاه مهدی اخوان رو پیدا نکرد ولی همواره ایشون رو ستوده ام. . . . تازه، متوجه شدم که اون کتابه بود که جلد نداشت، "آینه در آینه" ی هوشنگ ابتهاج بوده......

سیاوش کسرایی هم با شعرهاش مدتی در خلوتخونه ی ذهنم سکنی گزیده بود ولی.... 

امروز،و هر چه زمان بیشتر میگذره بیشتر مجذوب احمد شاملو میشم..... یادش گرامی

" . . .

به یاد آر،

و تنها دست آورد کشتار

نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.

اعراب فریب ام دادند

برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم،

مرا و همگان را بر نطع یساه نشاندند و

گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم        که رافضی ام دانستند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم        که فرمطی ام دانستند.

آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و

این

کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود! 

. . . "


+ بابک | سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 10:22 بعد از ظهر |
...

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را... 


+ بابک | دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 9:2 بعد از ظهر |
...

هوا کم کم داره تاریک میشه،

گوشه ی اتاقم نشسته ام،

صدای کمونچه ی لطفی میاد،

انگار همه چی یه جوریه....


+ بابک | جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 11:44 بعد از ظهر |
اگه بگم نه می گه چرا نه ؟
اگه هیچی نگم باز می گه چرا جواب نمی دی ؟
اگه بگم حالا می گه نه ، درست بگو قبول یا نه ؟
...
خوب من چی می تونم بگم غیر از : باشه ؟!

لعنت به شیطون ! باشه !


+ حمید | دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 5:11 قبل از ظهر |