فکر نمی کنید اگه مخابرات بقیه ی اینترنت رو هم فیلتر کنه سنگین تر باشه ؟!
اونوقت دیگه همه مطمئن می شیم که اون جمله ی آبی نفرت انگیز یعنی اینترنت !
اگه این طور پیش بره وقتی کامپیوترتونو روشن می کنید یه صفحه ی سفید می یاد با یه جمله ی آبی به این مضمون :
کاربر گرامی دسترسی به کامپیوترتان امکان پذیر نمیباشد .
+ حمید | جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 2:5 قبل از ظهر |
دوباره داریم به اول مهر نزدیک میشیم و دغدغه هایی که شاید جامعه ی دانشجویی دیگه حوصلش رو نداره! شاید هم ما خیلی پر حوصله ایم!
به نظرت رسالت جنبش دانشجویی( البت اگه چیزی به این عنوان ماهیت وجودی داشته باشه) چییه؟
اصلآ از اونجایی که این جنبش از فرد فرد آدما، با طرز فکر متفاوت، درست شده و یه آرمان اونا رو زیر چتری به این نام جمع می کنه، رسالت فرد چیه؟ اگه بپذیریم که هر کدام از ما به عنوان یک فرد در قبال جامعمون مسئولیم(اینکه قراره جامعه رو به کدوم سمت ببریم اصلآ موضوع بحث ما نیست و اساسآ این جمله که "جامعه رو به کدوم سمت ببریم" یک غلو بزرگه)، قراره که برای این جامعه چیکار کنیم؟
روی صحبتم با اوناییه که گاهی توی این جامعه نفسشون می گیره. باید چیکار کرد؟
همیشه با هر کدوم از دوستان که صحبت می کنم، چه اونایی که به دنبال یه جامعه با معیارهای سوسیالیستی یا معیارهای لیبرالیستی هستند و چه روشنفکران دینی، همگی از یک انسان عاقل حرف می زنند( این که این انسان عاقل چیه و چه ویژگی یا ویژگی هایی داره اصلآ موضوع بحث ما نیست). موضوع اینه که این انسان عاقل قراره چطوری شکل بگیره؟
در این شکی نیست که جنبش دانشجویی به دنبال تحوله. و باز در این شکی نیست که امروزه این جنبش به زور نفس میکشه و جامعه ی دانشجویی هم خودش و به خواب زده. ولی چی باعث شده که این فضا بوجود بیاد؟ اگه همه چیز رو به گردن حاکمیت و ... بیندازیم خومونو گول زدیم.
مبارزه یعنی چی؟ مبارزه با چی یا اصلآ با کی؟ هیچ دقت کردین جواب هر کدوم از سوال ها چقدر مهمه؟ اون پاسخست که مشخص می کنه که یکی باید اصلحه دست بگیره یا مثلآ کتاب بنویسه یا اصلا هردوش.
هیچ فکر کردی چرا فعالیت دانشجویی باید اینقدر هزینه داشته باشه؟ و جالب اینه که نه تنها دستاوردهای تشکل های دانشجویی در سطح دانشگاه، که دستاوردهای یه دولت در سطح ملی هم پایدار نیستند یعنی بلافاصله دود میشن و به هوا می رن. یعنی اون همه هزینه که نمی دونی کی دود مشه و می ره هوا!!
به یقین هزینه هایی که جامعه ی دانشجویی میده هزینه هایین که جزب ها باید بدن( هر چند اون ها هم به اندازه ی خودشون هزینه میدن( مشکل اینه که هزینه ی فعالیت در ایران زیاده!)).
وحید می گفت سعی کنین جنبش ایجاد کنین.
خوب فعلآ تا همین جا باشه، که هم من و هم احیانآ شما بیشتر فکر کنیم... تا بعد...
+ بابک | پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 8:13 بعد از ظهر |
گفتم : یه هفته ی دیگه هم گذشت.
آدم نمی دونه باید خوشحال باشه یا ناراحت.
گفت : گر چه خاموشی سرآغاز فراموشیست، خامشی بهتر!
+ بابک | پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 7:8 بعد از ظهر |
بیشتر از 7 سال پیش بود که خموشانه ی ما زمینه ی بودن گرفت .
آن موقع ها خودش هم نمی دانست چگونه باید باشد .
اصلا نمی دانست که هست !
خموشانه ی ما بزرگ شد ... تا وقتی که توانست حرف بزند .
یعنی 7 سال بعد از آن روزها ، یعنی حالا !
خموشانه ی ما یک نوزاد نیست ... تاریخچه ایست به طول 7 سال .
که ناگفته های خود را بازگو می کند ... اینگونه که می بینید .
+ حمید | پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 3:1 قبل از ظهر |
مثه اینکه توی این یه هفته ای که من اومدم همدان، این آقا حمید ما کلی وبلاگ و قرق کرده ها!!
اوستا رخصت.
...
اونقدر حرف تو گلوم گیر کرده که ....
چرا نمی تونم ذهنم و جمع و جور کنم؟!
+ بابک | سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 7:34 بعد از ظهر |
ماه رمضون که شروع می شه دلم همه اش می خواد ماه رمضون نباشه که اونقدر غذا بخورم که ...
ولی وقتی که تموم می شه می بینم اونقدر هم سخت نیست ! یا اینکه اونقدر غذا خوردن دلچسب نیست !
می دونی ، شاید ماه رمضون اصلا نباید باشه ! یا اینکه غذا اصلا نباید نباشه ! یا شایدم ما !!
+ حمید | سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 4:0 قبل از ظهر |
الان نصفه شبه . من شبا رو بیشتر از روزا دوست دارم وقتی که خواب نباشم .
همه چیز ساکته
حتی من!
تنهایی شاید خلوت خوبی واسه آروم شدنه ، شاید هم برعکس !
+ حمید | یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 3:14 قبل از ظهر |
تابستان مي رود ، همان گونه که آمد . مثل هميشه . هنوز شروع نشده کوله ي رفتن را مي بندد .
وقت است که پاييز بيايد . باز وقت غروب ها و طلوع هاي معنا دار پاييز است . وقت آمدن بخاري و کت و سکوت و رفتن است .
نوبت غروب هاي زيباي هنرمندانه ي پاييز است که جلب غم و نگاه و حيرت يا افسوس کند . شاید این هنر نبود که غمناک بود ، ما بودیم و نگاه های خیره ی زود باورمان . همه می گفتیم : غروب غم انگیز پاییز ...
شاید خطور این زیبایی به ذهن هایمان قدری سخت یا غیر قابل باور بود .
ما هم بزرگ شدیم . مثل همه . از فطرت و نه گستاخی پاهای برهنه ی ذهنمان را به روی کاغذ ها گذاشتیم . گفتند و نوشتیم . خواندیم و گفتیم .
زمان آن رسیده است که دمی خاطرات را از صندوقچه های قدیمی ذهنمان بیرون آوریم . ببینیمشان ، و شاید غبار قطور عمر را فوت کنیم !
...خاطرات شیرین حضور پاییز در خانه ی پدر بزرگ ... شیطنت در میهمانی های گرم شبانه ... چای داغ از دستان لرزان و مهربان مادر بزرگ ...
پاییز هم زیباست . اما می رود ، همان گونه که آمد . مثل همیشه .
+ حمید | پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 1:12 قبل از ظهر |
شایدم خوشبختی یعنی خوردن یه کله پاچه ی درست و حسابی، بعد از یه خواب طولانی!!
+ بابک | سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 11:20 قبل از ظهر |
کسی به پنجره زل می زد و در اوهام و خیالاتش غرق می شد . از اینجا کنده می شد . نه خستگی راه را می فهمید و نه گذر زمان . حضور کسی را نمی دید .
من هم به فکر فرو می رفتم . به سرم می زد سر صحبتی را باز کنم . این خیال هم از سرم می پرید .
تمام فکر من مشغولش بود . به این فکر می کردم که مرا چگونه در بند سکوتش کرده بود .
و این که : سکوت مرموزترین چیز است !
+ حمید | یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 0:12 قبل از ظهر |
آدما چند دسته ان. بعضیا از اولش تموم شده ان، بعضیا بعد از یه مدتی تموم میشن و شاید باشن کسایی که هیچ وقت تموم نمیشن!!!
می دونی، سکوت همیشه نشون از یه درون پر غوغا نداره! گاهی میگه که دیگه تموم شد....
+ بابک | چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 0:44 قبل از ظهر |
امروز عصر یا شایدم دم غروب بود که تلویزیون رو روشن کردم. از بد روزگار داشت خطبه های نماز جمعه ی تهران رو نشون میداد

. سعی کردم یه خورده گوش کنم ولی....
+ بابک | جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 9:32 بعد از ظهر |