بر بالینت بیدارم....
در ابتدا از همه اونایی که احیانا ممکنه به خاطر ادبیات این متن دلزده یا دلگیر بشن ,می خوام به یاد بیارن که زندگی بیش از این حرفا رکیک و مبتذله بنابراین به این متن خرده نگیرید.
یوم جمعه اول شوال, عید فطر, دلمان را خوش کرده بودیم این روز را در سفر میمنت اثریم و دست امام جمعه دارالخلافه از دامنمان کوتاه است و نمی تواند از ما فطریه بدوشد. اما همان اول صبح میر کوتاه گردن شکسه حالمان را گرفت. این میر کوتاه پسر دامادعلی خان چابهاریست که رخت دار باشیه ما بود و چند سال پیش در سفر کاشان یکهو شکمش باد کرد, چشم هایش پلو زد, رویش سیاه شد و مرد.
بردند خاکش کنند. ملاها جمع شدند علم شنگه راه انداختند که این بی دین معصیت کار بوده خدا رو سیاهش کرده نمی گذاریم در قبرستان مسلمان ها دفنش کنند. لجاره ها هم وقت گیر آوردند کسبه رو وا داشتند دکان و بازار رو ببندند دسته های سینه زن و زنجیرزن راه انداختند از شهر ها و دهات دور و بر هم آمدند ریختند تو مسجد جمعه ملا رو فرستادند رو منبر که چه کنیم چه نکنیم؟ گفت این ملعون الخبیث اصلا دفن کردن ندارد جنازه نجسش را باید با گه سگ آتش زد. داشتند دست به کار می شدند که کاشف عمل آمد علت مرگ آن بیچاره خوردن خورش بادمجانی بوده که عقرب از دودکش بالای اجاق تو کماجدونش افتاده. خلاصه هیچش نمانده بود به فتوای ملا باشی جسد آن مرحوم مبرور را با سنده سگ فراوانی که به همیاری جند اسلام از کوچه پس کوچه های کاشان و ساوه و نطنز و آن حوالی آورده وسط میدان شهر کود کرده بودند هندی مندی کنند. خدا بشکند گردن حکیم باشی تولوزان را که با نشان دادن عقرب پخته فتنه را خواباند. سوزاندن جسد آدمیزاد پر و پیمانی مثل دامادعلی خان با سنده سگ البته کلی سیاحت داشت و اتفاقی نبود که هر روز پا بدهد حالا اگر صاحب جنازه رخت دار مخصوص بوده باشد هم گو باش. ما که بخیل نیستیم. مرده اش که دیگر به حال ما فایده ای نداشت. فقط تماشای آن مراسم پر شکوه هند و اسلامی از کیسه ما رفت. القرض صحبت سر میر کوتاه بود. خبث طینت این بد چابهاری به اندازه ایست که از همان دوران غلام بچگی توانست اول خفیه نویس دربار همایون شود. همه شرایط خفیه نویسی در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته دست مهتر نسیم عیار را از پشت بسته است. پول کاغذی را تو کیف چرمی ته جیب آدم می شمارد. ولد الزنا حتی از تعداد زالوهایی که نایب سلطنه و صدر اعظم و امام جمعه به بواسیرشان می اندازند هم خبر دارد. آدم نا باب حرام زاده ایست.
خود ما هم ته دل از او بی توهم نیستیم اما دوام اساس سلطنت را همین گونه افراد ضمانت می کنند. شنیده بودیم قهبه ی جمیله ای را تور کرده به لهو و لعب مشغول است. معلوم شد در عوالم جاسوسی و خدمتگزاری ضعیفه را پخت و پز کرده پیش او انگلیزی می أموزد. امروز محرمانه کاغذی در قوطی سیگار جواهر نشان ما قرار داده بود با این مطلب که :" الریدی (alredy)بیشتر نوکر های دربار همایون کانکشن (canection) سلطان روسبی خانه شده قرار داده اند با روی کار آمدن قاندیدای او (کاندیدا) بیضه ی اسلام را دیس اپیرد(disapeard) کنند." هر چه بیشتر خواندیم کمتر فهمیدیم بلکه اصلا چیزی دستگیرمان نشد دلپیچه همایونی را بهانه کرده روانه نویلت شدیم که همان دارالخلای خودمان باشد بحمدالله اینقدرها اینگیلیزی می دانیم و به میر کوتاه اشاره فرمودیم که در این روز عید افتخار آفتابه کشی با اوست. رفتیم پشت پرده دارالخلا خف کردیم و همین که میرکوتاه با آفتلبه رسید گریبانش را گرفته
فی المجلس به استنطاقش پرداختیم که پدرسوخته چه مزخرفاتی تحریر کردهای که حالیمان نمی شود فقط کلمه قاندیدا را فهمیدیم. در کمال بی شرمی گفت:" قربان والا بلا بعض مطالب معروضه پرژن ورد (persian word)ندارد." فرمودیم پرژن ورد دیگر چه صیغه ایست؟ عرض کرد:"یعنی کلمه فارسی." لگدی حواله اش کردیم که حرام لقمه حالا دیگر فارسی کلمه ی فارسی ندارد؟! محل نزول لگد شاهانه را مالید و نالید :"تصدق بفرمایید منظور چاکر این بود که آن کلمات در فارسی لغت ندارد." محض امتحان سوال فرمودیم آ ن کلمه اول چیست؟ عرض کرد:" الریدی." تو شیکمش واسرنگ رفتیم که خوب یعنی چه؟ به التماس افتاد که :" یعنی جخ, یعنی همین حالاشم. نیت سوء نداشتم انگیلیزیش راحت تر بود انگلیزیش و نوشتم." پرسیدیم آن بعدیش ؟ آن یعدیش چه نمک به حرام؟ اشکش سرازیر شد عرض کرد:" کانکشن یعنی رابط در اینجا یعنی جاسوس." گلویش را چسبیدیم فرمودیم مادرت را برای عشرت اساکر همایونی روانه باغ شاه می کنیم تخم حیز. حالا دیگر در زبان خودمان کلمه جاسوس نداریم؟ تو همین دربار قضا اقتدار ما چوب تو سر سگ بزنی جاسوس می ریند پدرسوخته.حالا جاسوس نداریم؟! صدر اعظم ممالک معروضه جاسوس انگلیز است وزیر دربار جاسوس نمسه نایب سلطنه ی زن جلب جاسوس روس و گوش شیطان کر به خواست خدا خود ما این اواخر جاسوس نمره اول نیکسون دماق و کیسینجریم. جاسوس نداریم؟! با صدای خفه از ته حلقوم عرض کرد:" قبله عالم دارید جان نسار را خفه می فرمایید." مختصری شل فرمودیم نفسش پس نرود .سوال شد آن آخری آن دسته پیر را از کجا در آوردی؟ عرض کرد:" دسته پیر خیر قربان. دیس اپیرد. "دی" "آی" "اس" "ای"دبل پی" "ای" "ای" "آر" "دی" یعنی ناپدید." دیگر خونمان به جوش آمده بود.در کمال غضب فرمودیم مادر به خطا حالا می دهیم بیضه هایت را "دی آی دبل پی فلان بهمان" بکنند تا فارسی کاملا یادت بیاید. القصه مرتکه حال ما را گرفت نگذاشت عید فطر به این بی سر خری را با خوبی و خوشی به شب برسانیم. از اخته کردنش در این شرایط پلیتیکی چشم پوشیدیم در عوض دستور فرمودیم میرزا طویل شیرازی او را ببرد بنشاند وادار کند جلو هر کدام از آن کلمات منحوسه هزار بار معنی فارسیش را به خط نستعلیق شکسته مشق کند. دیدیم میرزا طویل دهنش را پشت دستش قایم کرده می خندد. پرسیدیم چیست؟ عرض کرد:" قربان خاک پایتان , بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست. ملا "ابراهیم یزده خواستی" ( اسم اصلیش دکتر ابراهیم یزدیه) که این اطراف پیش نماز بود صلوات را صیلویت میگفت و نصفش را به انگلیزی صادر می کرد. صل علی ماحامد اند ال هیز فمیلی. مبلغی خنده فرمودیم حالمان بهتر شد به میرزاطویل گفتیم به آن پدرسوخته بگو پانصد بار بنویسد هزار بار زیاد است از شغل شریفش باز می ماند.
تو هم هیچ هیچ هیچ ...
خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت
نازنین ژن های افکارت
نیمه شب آوا و افغانت
نازنین بهر صداقت.....
من از دل کناری نجستم نجستم نجستم.