به خاطرم آمد ، روز و روزهایی که کابوسی را در ذهن می پروراندم . کابوسی به این مضمون :
از نردبانی که درست کرده ام پایین نیفتم !
نردبان چوبی بود . با میخ های نیمه زنگ زده ای که از لا به لای سنگ های گوشه ی حیاط پیدا کرده بودم . پایه های نردبان را یکی یکی بریده بودم . میخ ها را با چکش محکم کرده بودم .
چکش جزو اسبابی بود که گذشته ها در اسباب بازی هایم ، بیهوده می نمود ولی بالاخره به کار آمد . چکشی پانزده سانتی ، با دسته ی قرمز . زیاد هم سنگین نبود .
خودم هم ، همان حمید قدیمی بودم . بی هیچ توضیح اضافی .
ولی از بالا پایین ، افتادم زمین . شد صورتم ، خونین و مالین . گریه نکردم ، همین و همین .
مادرم گفت : پسر شیرین ، گریه نکردی . به به ! آفرین !
باور کنید ! به همین مسخرگی .
...
بعد ها فهمیدم که دلیل عملی شدن کابوسم ، آن چیزی بود که در ذهن از هزار توی افکارم می گذراندم .
بعد ها فهمیدم از چه ارتفاعی پایین افتاده ام .
بعد ها فهمیدم من ، نردبان ساز نبودم . هوا خواه نبودم . طلب من ، آسمان همان جا بود .
بعد ها فهمیدم آسمان همه جا یک رنگ نیست .
بعد ها ؛ امروز ، دیروز و فرداست .
آسمان من بودی . آبی ، سپید ، روشن ، پاک ، گرم و مهربان .