تبليغاتX
خموشانه
از یه طرف صدای "ما همه پیرو خط رهبریم" و از اون طرف هم صدای شهرام ناظری میاد. من تسلیم امواجیم که از هر طرف به من هجوم میاره. کنار رودخونه نشستیم، در جوار جمعی از مردم مسلمان و خدادوست این جامعه اسلامی.

چرا اون شکلی رفتار کردم؟ چرا اون حرفا رو زدم؟ از همه بدتر اون حرفا بود! باید جلوی خودم رو می گرفتم. دعوا کردم، سر یه موضوع مسخره مثل همه ی موضوع های مسخره ی دیگه ای که مردم سرشون دعوا می کنند. لعنت به من.  حالم گرفتست.

ناظری داره حنجره خودش رو پاره می کنه، نمره های آماررو دادن، صدای "ما همه پیرو خط الله و اکبریم" دیگه نمیاد. افتادم. حالم بده. صدای ناظری هم دیگه اونقدر بلند نیست. همه چی به هماهنگ ترین شکل ممکن دست به دست هم داده تا نتونم. . . . لعنت به من. تازه بقیه نمره ها تو راهه. از همه طرف وا رفته ام. یکی منو جمع کنه. . . . 


+ بابک | جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 8:12 بعد از ظهر |
بوی شبدرهوا رو پر کرده، اونقدر استوار که فکر می کنم شاید باید گوسفند یا گاو آفریده می شدم...

به نظرم باید واسه خودم قواعدی دست و پا کنم.


+ بابک | شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 7:51 بعد از ظهر |
خیلی پیش تر، یه دوستی بهم گفت: " تا می تونید جریانبسازید." البت مطمئنآ منظورش جریان سازی نبود.

امروز به این نتیجه رسیدم که مطمئنآ این جریان ها هستند که آدم می سازند از طرف دیگه به یقین این آدمان که جریان می سازند، اما این آدم کجا و اون یکی کجا! می فهمین که؟


+ بابک | پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 11:0 قبل از ظهر |
ورود داداش سوممون رو به جمع خموشانه های عمرمون تبریک می گم .
امیر جان ، خوش اومدی .

+ حمید | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 3:41 قبل از ظهر |