چرا اون شکلی رفتار کردم؟ چرا اون حرفا رو زدم؟ از همه بدتر اون حرفا بود! باید جلوی خودم رو می گرفتم. دعوا کردم، سر یه موضوع مسخره مثل همه ی موضوع های مسخره ی دیگه ای که مردم سرشون دعوا می کنند. لعنت به من. حالم گرفتست.
ناظری داره حنجره خودش رو پاره می کنه، نمره های آماررو دادن، صدای "ما همه پیرو خط الله و اکبریم" دیگه نمیاد. افتادم. حالم بده. صدای ناظری هم دیگه اونقدر بلند نیست. همه چی به هماهنگ ترین شکل ممکن دست به دست هم داده تا نتونم. . . . لعنت به من. تازه بقیه نمره ها تو راهه. از همه طرف وا رفته ام. یکی منو جمع کنه. . . .
به نظرم باید واسه خودم قواعدی دست و پا کنم.
امروز به این نتیجه رسیدم که مطمئنآ این جریان ها هستند که آدم می سازند از طرف دیگه به یقین این آدمان که جریان می سازند، اما این آدم کجا و اون یکی کجا! می فهمین که؟