تبليغاتX
خموشانه

صبح تا حالا یه بچه مگس تو این خونه تاب می خوره . اعصاب معصاب (!) مو ریخته به هم .

نگا کن یه مگس که تو یه سانتی متر مربع می تونه راحت دراز بکشه و غلت بزنه چه جوری منو اسیر ویز ویزش کرده !

ولی آخر کشتمش ، اونم با دست ! اونم وقتی نشسته بود روی زانوم داشت گوششو می خاروند !

پدر سوخته ی ... ، استغفرالله !


+ حمید | سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 4:57 قبل از ظهر |
دارم می رسم سر میدون، امروز زودتر زدم بیرون از شرکت، چقدر خوبه، نصفه روز دستمه، هوا گرمه، خیابون شلوغه، آدما رنگاورنگ، دخترا خشگلتر از بقیه روزا ولی مثله همیشه، الان سر میدونم، هوا گرمه، یه عالمه آدم وایسادن، پلیسم گیر داده، جلوتر جلوتر، ده دقیقه ای هست دارم می گم مترو، نمی دونم شاید بیشتره، اصلا چی دارم می گم، یه چند دقیقه رو کلمه مترو فکر کی کنم، مثه اینکه دارم هجی می کنمش: مت رو،

هوا گرمه، بوی عطر زنونه هوشه میاره، دنباله خانمه می رم تو تاکسی ون مترو، "بوم" سرم می خوره بالای در ون

دارم می رم خونه، مترو، بوی عطر زن، هوا گرمه، زود می رسم خونه،هوا گرمه.........


+ امیر | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 11:0 قبل از ظهر |

چشمامو باز می کنم . نور چشمامو اذیت می کنه . یه خمیازه می کشم و چشمامو می مالم . بدنم درد می کنه چقدر . همین طور که سرم پایینه چشمامو باز می کنم . روی یه صندلی ام . فکر می کنم خواب بودم . سرمو بالا می یارم ببینم کجام .

یه خانوم خوش قیافه روبروم نشسته . سرشو انداخته پایین ، ولی گاهی بهم لبخند می زنه .
یه عینک دودی به چشماش زده که از بالای شیشه هاش چشم هاشو می تونم ببینم .
چشمهای قهوه ایش برق می زنه . موهای سیاه رنگش از زیر روسریش پیداست . یه روسری سیاه سرشه . وقتی باد به پرده ی اتاق می زنه ، آفتاب تو می یاد و مو هاشو خرمایی می کنه .

منم منتظرم ، روی یه صندلی که مثل همیشه اذیتم می کنه . هوا گرمه . یه پنکه روی میز هست که می چرخه ولی بادش به من نمی خوره . بوی عطر خانومه با اینکه یکی دو متری باهام فاصله داره به بینیم می خوره . صندلیش اون طرف اتاقه . با دو تا خانوم دیگه که همراهشن . همراه من کسی نیست . قرار بود داداشم باهام بیاد . که نیومد .

فقط همین ها رو می دونم . نمی دونم چرا توی این اتاق نشستیم . اصلا نمی دونم دو تا دری که هر کدوم یک طرف اتاق ان به کجا می رن . فقط می دونم باید منتظر باشم .

اون دوتا همراه خانومه به من اخم کردن . بعضی وقتا یه چیزایی به هم می گن و باز به من زیر چشمی نگاه می کنن . ولی اون خانومه به من لبخند می زنه .

انگشتامو یکی یکی می شکونم ... یه مهره اش گیر کرده . بی خیالش می شم . هوا خیلی گرم تر شده . من شقیقه هام خیس شده . سرمو تکیه می دم به دیوار . سقف اتاق آینه است . می تونم فرق سرشو ببینم !! فرق سر خودم هم می بینم ... اوه ، مثل همیشه موهام ژولیده است . یه کم خودمو جمع و جور می کنم و دست می کشم توی موهام . به هوای مرتب شدن مو هام بدتر می شه . اون خانومه سرشو بالا می کنه و می خنده . من دستامو می یارم پایین و خجالت می کشم .

موبایلم هم همراهم نیست . نمی دونم اینجا کجاست . یه لحظه ترس برم می داره : یعنی اینجا کجاست ؟ یادم نمی یاد قبلا کجا بودم . دلم می خواد از جام پاشم ولی نگاهای اون دوتا خیلی اذیتم می کنه . به دست راستم یه پارچه ی سبز گره خورده . پلک چشمامو به هم نزدیک می کنم ، می بینم اون خانوم هم به دست راستش از همین پارچه ها بسته است ! بیشتر شکل یه علامت تعجب شدم تا علامت سوال !

روی صندلی سمت راستم یه دفتر بنفشه . برش می دارم و بازش می کنم . بوی خیلی خوبی از توی دفتر می یاد . همه ی دفتر نوشته است . همین طور برگ می زنم . دست خطش چقدر شبیه منه ! دوتا تار موی بلند وسط دفتر هست . مو های من هیچ وقت به این بلندی نبود ! یه خودکار بین برگه های دفتره . اون جا رو باز می کنم . تاریخ 19 فروردین . هر چقدر فکر می کنم یادم نمی یاد چه روزیه . شایدم امروزه . خودکار رو دستم می گیرم و می نویسم : روز من ...

در اتاق یکدفعه باز می شه و پنج تا سایه وارد می شن . من خیلی وحشت زده ام . دستام شروع به لرزبدن می کنه . سایه ها منو می کشن و می برن . من جیغ می زنم . اون دوتا همراها هنوز پچ پچ می کنن ولی اون خانوم لبخند می زنه . منم در حالی که اشک چشمام رو تار کرده سعی می کنم لبخند بزنم .

منو از در بیرون می برن . بیرون از اتاق هوا تاریکه ! فکر می کنم توی اتاق آفتاب می زد ... روی زمین پشت در منو رها می کنن . پاهام سست شده . می افتم روی زمین . همه جا تاریکه ، حتی یه روزنه ی نور هم نیست .

دستمو توی هوا تکون می دم . دستم به یه جایی گیر می کنه . دستگیره ی دره . قلبم یه کم آروم می گیره . توی ذهنم فقط صورت اون خانومه است . هول می کنم ، دستمو به دستگیره و پا می شم . لباسامو صاف و صوف می کنم . چند تا سرفه می کنم و لبهامو با زبونم از خشکی در می یارم . در رو باز می کنم و می رم تو . سعی می کنم خنده رو لبام باشه .

توی اتاق کسی نیست ! گوشه های اتاق تار عنکبوت گرفته . یه دفتر بنفش روی زمین افتاده با یه خودکار . اتاق بوی کهنگی می ده . وحشت می کنم . دفتر رو بر می دارم . دفتر پر از نوشته است . 19 فروردین رو می یارم . دست خط من دیگه نیست . به دست خط خوش خطی نوشته : روز تو ! دلم یه جوری می شه .

اتاق یه در دیگه هم داره . دفتر از دستم زمین می افته . می رم سمت در . درش رو باز می کنم ، نور شدید چشمم رو می زنه . دستمو می گیرم جلوی چشمم . چیزی نمی تونم ببینم . یه قدم جلوتر می رم . پام گیر می کنه بین دو تا میله ! میله ها پشت در اونقدر محکم و ضخیم ان که پام درد می گیره . از اینجا نمی شه خارج شد ! همون جا می شینم . اشک بازم توی چشمم حلقه می زنه . توی ذهنم لبهای اون خانوم هنوز داره لبخند می زنه ...

... از خواب می پرم . تا ظهر گریه می کنم ... پارچه ی سبز از دستم باز شده . دفتر بنفش روی سینه ام به پشت بازه . برش می دارم . 19 فروردینه ! نوشته : روز من ! روز تو !

توی ذهنم لبهای اون خانوم هنوز داره لبخند می زنه ...


+ حمید | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 11:37 بعد از ظهر |
یه بار،یکی،یه چیز بهم گفت. از بس بش فکر کردم، دیگه یادم نمی یاد چی بود.
+ امیر | یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 9:9 قبل از ظهر |
...همیشه فکر می کردم یک سری اتفاقات،احساسات و جريانات و ... فقط براي خودم اتفاق مي يفته ولي به مرور زمان ديدم، نه، بقيه هم با درجات مختلفي درگير همونا شدن.

شايد با حرف زدن با بقيه، درددل كردن و .... مي شده راحت تر، كم هزينه تر و بهتر اونا رو گذروند.

البته مثه اينكه ما بايد يه گوش فوق شنوا پيدا كنيم تا زبونمون راه بيافته. چُم.......


+ امیر | شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 10:16 قبل از ظهر |