یک سیگار دیگر را در لیوان خاموش می کرد
. در سکوتی که از دود و یک چراغ سفید تشکیل می شد ، صدای خاموش شدن قرمزی ته سیگار
در آب سیاه لیوان حس به انجام رسیدن را القا می کرد .
دستش را زیر چانه گذاشت . انگشت ها زیر
سیبیلش بوی تندی می دادند . یادش به جمله ای افتاد که در خاطراتش شناور بود :
"رضا ، جان من سیگار نکش" . مادرش می گفت . وقتی دستانش را می فشرد و با
لبخند غر می زد .
برای رضا دیگر این جمله کلیشه بود . آن
وقت ها می دانست هر وقت مادر را می بیند باید این ها را بشنود . از آن روز ها خیلی
گذشته بود . چند سالی بود که مادر ادامه ی وجودش را در زیر خاک سپری می کرد . کفن
سفید با تخته سنگ های سیمانی را با همین دست ها در قبر گذاشته بود . با همین انگشت
ها ، با همین بوی تند . شاید توی قبر هم کفن با بوی ته سیگار تند رضا که به دستانش
خورده بود هنوز اذیتش می کرد .
به فکر فرو رفت . به فکر روز هایی که در
بغلش می گرفت . روزهایی که هنوز بچه بود . پسری که هیچ وقت هیچ جا بند نمی شد . تا
این اواخر . الآن دیگر بند می شد . هر جایی ، هر وقتی .
چندین سال بود که در ترک بود . همین
امروز صبح تمام سیگارها را در سطل ریخته بود . به فکر این ها که می افتاد عصبی می
شد .
یک سیگار دیگر روشن کرد تا اعصابش آرام
شود ...