تبليغاتX
خموشانه
و آدم هایی که دبه به دست از روی سنگ قبرها می گذرند، یک جوری که انگار واقعا مم نیست؛ در حالیکه برای شستن سنگ قبر خودشان یک دبه آب مصرف می کنند.
+ بابک | شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 6:23 بعد از ظهر |

خانه آنقرها هم مرتب نبود و البته روشن؛ و تازه اين روشني هم مديون دكور و فضاي روشن شبكه VOA بود كه از تلويزيون mute شده خانه در حال پخش بود. در عوض صداي كتري جوش آمده تمام فضاي خانه را پر كرده بود.

كليد توي در چرخيد و در باز شد. خودش بود. ديگر بايد پيدايش مي شد. سلام كردم. سلام كرد. لازم نبود بگويم چطوري. گفتم خسته نباشي. با خوش رويي جواب داد كه خسته نيستم. مانتو و روسريش را روي دسته صندلي انداخت، كنترل رل برداشت، صداي تلويزيون را زياد كرد و روي مبل دراز كشيد، يه جوري كه صداي قرچ قرچ پايه ها به وضوح شنيده شد، انگار كه بگويد پاشو يك جاي ديگر بنشين، حوصله ات را ندارم.

اتاق هنوز نيمه روشن بود ولي ديگر صداي كتري نبود كه همه اتاق را پر كرده بود، صداي مفسر VOA هم به آن اضافه شده بود.

پرسيدم: كلاس چطور بود؟  گفت: خوب بود. يكي از رمان هاي ماركز را تمام كردم. با تعجب گفتم: سر كلاس! و ديگر دنبال حرفم را نگرفتم.

مفسر VOA داشت از آن حرف هايي ميزد كه خيلي ها دوست دارند بشنوند. محسن نامجو، نابغه نوظهور موسيقي ايران از كشور خارج شد و به وين مهاجرت كرد... به بقيه حرفش توجه نكردم و سمت مبل برگشتم. گفتم: مگر قرار تئاتر نداري؟ پاشو، پاشو كم كم بايد آماده بشي. يكم فكر كرد، صداي تلويزيون را كمي زياد كرد و گفت: نه فكر نكنم بروم. جمعه آزمون دارم بايد درس بخونم.

مفسرVOA هنوز داشت ادامه مي داد: اين در حاليست كه گلشيفته فراهاني بازيگر برجسته سينماي ايران...

حواسم به تلويزيون بود كه گفت: فهميدي سهميه دكتراي علم و صنعت را براي دخترها لغو كرده اند؟ با تعجب گفتم يعني ديگر دانشجوي دختر نمي گيرند؟ گفت: نه، سهميه ارشدش را هم كلي پايين آورده اند.

شايد بايد از آن آه هايي مي كشيدم كه وقتي جهان خانم همسايه ننه صديقه وقتي از جووني هايش ياد مي كرد مي كشيد اما فقط نگاه كردم.

كتري همچنان مي جوشيد اما به اندازه قبل سر و صدا نداشت. مفسرVOA هم ول كن نبود: از هفته آينده در خدمت فعال حقوق بشر، احمد باطبي هستيم . ايشان يك هفته اي هست كه از ايران مهاجرت كرده اند و قرار است كه هر هفته سه شنبه شب ها...

يك سيگار برداشت روشن كرد و همانطور كه تلويزيون را تماشا مي كرد يكي هكم به من داد. با هر تكونش روي مبل صداي قرچ قرچ اعتراض مبل به هوا بود. يك كام محكم به سيگارش زد و دودش را مجكم به بيرون فوت كرد.

همين طور كه بلند مي شد كه سمت اتاقش برود گفت:تو درس ها يك چيزي بود كه مي گفت وقتي تنش زياد شود و از حد الاستيسيته بگذرد  و جسم دچار خستگي شود و اين ها مي شكند؛ گمانم سر اين مبل هم آمده! امان از دست اين تنش هاي پسماند.

بلند شدم بروم سمت كتري كه ديگر تقريبا آبي توش نمانده بود كه تلفن زنگ زد. حميد بود. مي دانستم جاي يك چيزي خالي است اما نمي فهميدم چي! گفت دارم مي آيم آنجا، چيزي نمي خواهيد بگيرم؟ يك فكري كردم و گفتم بگذار بپرسم، خبرت مي كنم.

از لاي در سرم را داخل اتاق كردم و گفتم حميد بود. دارد مي آيد اينجا. شام چي مي خوري بگويم بگيرد؟ ديدم يه نمايشنامه دستش است. زير چشمي نگاهم كرد و گفت هر جيزي كه خودتان مي خوريد.  


+ بابک | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 6:28 بعد از ظهر |
و بچه بی آنکه بداند به خود گل می زند، سرمست از گل هایی بود که به خود می زد
+ بابک | شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:37 قبل از ظهر |