نور که نه، فقط آنقدری بود که بتوانی سایه های در هم و بر هم را از داخل گل های چادر مشکی گلدار مامان ببینی که خیلی هم جابجا نمی شدند. انگار فقط سر جایشان تکان تکان بخورند. و صدا، انبوه صدا بود که از هر طرف هجوم می آورد، یه جوری که نمی شد درست بفهمی چی دارند می گویند. فقط می تونستی تند تند فکر کنی که این صدا مال کی است که الان دارد بلندتر از بقیه شنیده می شود و تازه زیاد هم وقت نداری چون انگار صدای بلند این یکی صدای بقیه را هم بلند می کند. انگار که داغشان تازه بشود و یکم بعدتر همه این هیاهو جایش را به صداهای خفیفی می دهد، انگار که یکی دارد با خودش ناله می کند. مثل دیشب که همش گوش هایم تیز بود که بفهم اونور، اون یکی اتاق چه خبر است و فقط گاهی صدای هق هق می آمد درست مثل همین صدای هق هق مامان که حتی توی شلوغی صدای بقیه هم از زیر چادرش شنیده می شود، با تکان بدنش که هیچ طوری نمی تواند از منی که زیر چادرش مخفی کرده مخفیش کند.
همین دیشب بود که عمو داشت به بابا می گفت کار دیگر تمام است و من که همش با خودم می گفتم :"کار قرار است تمام بشود؟" تا اینکه بابا پتو را که تا روی سرم بالا کشیده بودم را کنار زد و آروم گفت:"پا شو پسرم، تمام شد. باید شب را بروی خانه جلال آقا". بیچاره بابا حتمآ اینقدر مشغول کارهاست که حتی نمی تواند بنشیند و یکم واسه خودش هق هق کند و باباجون که شاید همین الان هم دلش واسه من تنگ شده باشد و من که فکر نمی کردم کار قرار است تمام بشود.