آگهی
سلام
من یک آگهی دارم
لطفا در اولین شماره ی روزنامه چاپ شود
حتما با حروف درشت
تیترش نیز قرمز باشد
نه
نارنجی
نارنجی تند
بیش تر جلب می کند
همه فکر می کنند
جایزه بانکی است
یا از این پودرهای لباسشویی
که پژو206 می دهند
یا هزاران سکه ی طلا
یا آپارتمان نقلی
با وام هزار ساله
در صفحه حوادث باشد بهتر است
عکس را هم رنگی چاپ کنید
سعی کنید فرمش بدهید
لطفا اشک ها را پاک کنید
یک لبخند به جایش بگذارید
یادتان نرود
موها را بپوشانید
"من گم شده ام
دیروز
در ساعت پنج عصر"
مهین
خدیوی
+ امیر | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 0:5 قبل از ظهر |
دارم می رسم سر میدون، امروز زودتر زدم بیرون از شرکت، چقدر خوبه، نصفه روز دستمه، هوا گرمه، خیابون شلوغه، آدما رنگاورنگ، دخترا خشگلتر از بقیه روزا ولی مثله همیشه، الان سر میدونم، هوا گرمه، یه عالمه آدم وایسادن، پلیسم گیر داده، جلوتر جلوتر، ده دقیقه ای هست دارم می گم مترو، نمی دونم شاید بیشتره، اصلا چی دارم می گم، یه چند دقیقه رو کلمه مترو فکر کی کنم، مثه اینکه دارم هجی می کنمش: مت رو،
هوا گرمه، بوی عطر زنونه هوشه میاره، دنباله خانمه می رم تو تاکسی ون مترو، "بوم" سرم می خوره بالای در ون
دارم می رم خونه، مترو، بوی عطر زن، هوا گرمه، زود می رسم خونه،هوا گرمه.........
+ امیر | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 11:0 قبل از ظهر |
یه بار،یکی،یه چیز بهم گفت. از بس بش فکر کردم، دیگه یادم نمی یاد چی بود.
+ امیر | یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 9:9 قبل از ظهر |
...همیشه فکر می کردم یک سری اتفاقات،احساسات و جريانات و ... فقط براي خودم اتفاق مي يفته ولي به مرور زمان ديدم، نه، بقيه هم با درجات مختلفي درگير همونا شدن.
شايد با حرف زدن با بقيه، درددل كردن و .... مي شده راحت تر، كم هزينه تر و بهتر اونا رو گذروند.
البته مثه اينكه ما بايد يه گوش فوق شنوا پيدا كنيم تا زبونمون راه بيافته. چُم.......
+ امیر | شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 10:16 قبل از ظهر |