نور که نه، فقط آنقدری بود که بتوانی سایه های در هم و بر هم را از داخل گل های چادر مشکی گلدار مامان ببینی که خیلی هم جابجا نمی شدند. انگار فقط سر جایشان تکان تکان بخورند. و صدا، انبوه صدا بود که از هر طرف هجوم می آورد، یه جوری که نمی شد درست بفهمی چی دارند می گویند. فقط می تونستی تند تند فکر کنی که این صدا مال کی است که الان دارد بلندتر از بقیه شنیده می شود و تازه زیاد هم وقت نداری چون انگار صدای بلند این یکی صدای بقیه را هم بلند می کند. انگار که داغشان تازه بشود و یکم بعدتر همه این هیاهو جایش را به صداهای خفیفی می دهد، انگار که یکی دارد با خودش ناله می کند. مثل دیشب که همش گوش هایم تیز بود که بفهم اونور، اون یکی اتاق چه خبر است و فقط گاهی صدای هق هق می آمد درست مثل همین صدای هق هق مامان که حتی توی شلوغی صدای بقیه هم از زیر چادرش شنیده می شود، با تکان بدنش که هیچ طوری نمی تواند از منی که زیر چادرش مخفی کرده مخفیش کند.
همین دیشب بود که عمو داشت به بابا می گفت کار دیگر تمام است و من که همش با خودم می گفتم :"کار قرار است تمام بشود؟" تا اینکه بابا پتو را که تا روی سرم بالا کشیده بودم را کنار زد و آروم گفت:"پا شو پسرم، تمام شد. باید شب را بروی خانه جلال آقا". بیچاره بابا حتمآ اینقدر مشغول کارهاست که حتی نمی تواند بنشیند و یکم واسه خودش هق هق کند و باباجون که شاید همین الان هم دلش واسه من تنگ شده باشد و من که فکر نمی کردم کار قرار است تمام بشود.
آفرین حالا بخند. مسخره تر، یه خورده مسخره تر، اوهوم. حالا بهتر شد.
خوب اگر این روی لبت موند، در اولین فرصت به کافی شاپ دعوتت می کنم. اگر نموند می رویم کافه!
خانه آنقرها هم مرتب نبود و البته روشن؛ و تازه اين روشني هم مديون دكور و فضاي روشن شبكه VOA بود كه از تلويزيون mute شده خانه در حال پخش بود. در عوض صداي كتري جوش آمده تمام فضاي خانه را پر كرده بود.
كليد توي در چرخيد و در باز شد. خودش بود. ديگر بايد پيدايش مي شد. سلام كردم. سلام كرد. لازم نبود بگويم چطوري. گفتم خسته نباشي. با خوش رويي جواب داد كه خسته نيستم. مانتو و روسريش را روي دسته صندلي انداخت، كنترل رل برداشت، صداي تلويزيون را زياد كرد و روي مبل دراز كشيد، يه جوري كه صداي قرچ قرچ پايه ها به وضوح شنيده شد، انگار كه بگويد پاشو يك جاي ديگر بنشين، حوصله ات را ندارم.
اتاق هنوز نيمه روشن بود ولي ديگر صداي كتري نبود كه همه اتاق را پر كرده بود، صداي مفسر VOA هم به آن اضافه شده بود.
پرسيدم: كلاس چطور بود؟ گفت: خوب بود. يكي از رمان هاي ماركز را تمام كردم. با تعجب گفتم: سر كلاس! و ديگر دنبال حرفم را نگرفتم.
مفسر VOA داشت از آن حرف هايي ميزد كه خيلي ها دوست دارند بشنوند. محسن نامجو، نابغه نوظهور موسيقي ايران از كشور خارج شد و به وين مهاجرت كرد... به بقيه حرفش توجه نكردم و سمت مبل برگشتم. گفتم: مگر قرار تئاتر نداري؟ پاشو، پاشو كم كم بايد آماده بشي. يكم فكر كرد، صداي تلويزيون را كمي زياد كرد و گفت: نه فكر نكنم بروم. جمعه آزمون دارم بايد درس بخونم.
مفسرVOA هنوز داشت ادامه مي داد: اين در حاليست كه گلشيفته فراهاني بازيگر برجسته سينماي ايران...
حواسم به تلويزيون بود كه گفت: فهميدي سهميه دكتراي علم و صنعت را براي دخترها لغو كرده اند؟ با تعجب گفتم يعني ديگر دانشجوي دختر نمي گيرند؟ گفت: نه، سهميه ارشدش را هم كلي پايين آورده اند.
شايد بايد از آن آه هايي مي كشيدم كه وقتي جهان خانم همسايه ننه صديقه وقتي از جووني هايش ياد مي كرد مي كشيد اما فقط نگاه كردم.
كتري همچنان مي جوشيد اما به اندازه قبل سر و صدا نداشت. مفسرVOA هم ول كن نبود: از هفته آينده در خدمت فعال حقوق بشر، احمد باطبي هستيم . ايشان يك هفته اي هست كه از ايران مهاجرت كرده اند و قرار است كه هر هفته سه شنبه شب ها...
يك سيگار برداشت روشن كرد و همانطور كه تلويزيون را تماشا مي كرد يكي هكم به من داد. با هر تكونش روي مبل صداي قرچ قرچ اعتراض مبل به هوا بود. يك كام محكم به سيگارش زد و دودش را مجكم به بيرون فوت كرد.
همين طور كه بلند مي شد كه سمت اتاقش برود گفت:تو درس ها يك چيزي بود كه مي گفت وقتي تنش زياد شود و از حد الاستيسيته بگذرد و جسم دچار خستگي شود و اين ها مي شكند؛ گمانم سر اين مبل هم آمده! امان از دست اين تنش هاي پسماند.
بلند شدم بروم سمت كتري كه ديگر تقريبا آبي توش نمانده بود كه تلفن زنگ زد. حميد بود. مي دانستم جاي يك چيزي خالي است اما نمي فهميدم چي! گفت دارم مي آيم آنجا، چيزي نمي خواهيد بگيرم؟ يك فكري كردم و گفتم بگذار بپرسم، خبرت مي كنم.
از لاي در سرم را داخل اتاق كردم و گفتم حميد بود. دارد مي آيد اينجا. شام چي مي خوري بگويم بگيرد؟ ديدم يه نمايشنامه دستش است. زير چشمي نگاهم كرد و گفت هر جيزي كه خودتان مي خوريد.
انار شب یلدا حتی اگر کال هم باشد و ترش، باز هم انار شب یلداست.
ترشی انار شب یلدا حتی اگر به تلخی هم بزند، باز هم ترشی انار شب یلداست.
امشب همه ترش ها شیرینند، اما فقط همین امشب...
مادرم هنوز دارد ظرف می شوید!
فــــــغـــــان . . .
دم افطار بود.فکر می کردم که دیگه حتمآ تعطیل کرده. جلو در مغازه ترمز کردم. چراغ مغازه روشن بود. داشت به اسباب مغازش که از یه سبزی خوردکن و باسکول و چندتا تیغه بیشتر نبود ور می رفت.وقتی وارد مغازه شدم پشتش به من بود. با قد کوتاه و موهای کم پشت جوگندمی، یه جوری که انگار روزگار باهاش راه نیامده. قیافه ی آفتاب سوخته اش من را به یاد ظهر تابستان و بیل و مزرعه می انداخت؛ با گوش های بزرگش که انگار اضافی بودن.بلند سلام کردم و کیسه سبزی را که مامان برای خورد کردن داده بود گذاشتم روی باسکول. همانطور که آرام دسکش های پلاستیکیش را می پوشید گفت : بکشش ببین چند کیلو است؟ گفتم: هشت و خورده ای، از نه کمتره، هشت و نیم. گفت: خوب است؛ خیلی فرق نمی کند. گفتم: برای خورشت می خواهم. گفت: آره، واسه خورشتی نباید خیلی ریز بشود اما این جعفری ها را نمی شود درشت گذاشت، ساقه اش اذیت می کند و شروع کرد به ریختن سبزی ها توی دستگاه. بوی سبزی های خورد شده همه جا را گرفته بود. گفتم: دم افطار بود، گفتم شاید تعطیل کرده باشین. نگاهم کرد و با همون لهجه ی شهرکردیش گفت: نه من روزه نمگیرم. وقتی روزه نمگیرم برا چی بوگم روزم. همی آخوندا، نصشون روزه نمگیرن و میگن روزن. لبخند زدم و گفتم: پس هم کیشیم. خندید، اما خنده اش مثل خنده هایی نبود که دو تا هم کیش به هم تحویل می دهند. همین طور که سبزی های خورد شده را توی ظرف می ریخت گفت: روزه ی من این است که این دستگاه را تمیز نگه دارم؛ که کسی مریض نشود و ظرف سبزی های خورد شده را داد بهم. گفتم: چقدر تقدیم کنم؟ گفت: چهارصد و پنجاه تومان. داشتم توی جیبم دنبال پنجاه تومانی می گشتم که گفت: پنجاه تومانش مهم نیست و چهارصد تومان را از دستم گرفت.
""بازگشت غرورآفرین مشهدی حمید روحانی رو به فال نیک می گیریم. . . ""
خانواده ملکی و فتح اللهی
چرا اون شکلی رفتار کردم؟ چرا اون حرفا رو زدم؟ از همه بدتر اون حرفا بود! باید جلوی خودم رو می گرفتم. دعوا کردم، سر یه موضوع مسخره مثل همه ی موضوع های مسخره ی دیگه ای که مردم سرشون دعوا می کنند. لعنت به من. حالم گرفتست.
ناظری داره حنجره خودش رو پاره می کنه، نمره های آماررو دادن، صدای "ما همه پیرو خط الله و اکبریم" دیگه نمیاد. افتادم. حالم بده. صدای ناظری هم دیگه اونقدر بلند نیست. همه چی به هماهنگ ترین شکل ممکن دست به دست هم داده تا نتونم. . . . لعنت به من. تازه بقیه نمره ها تو راهه. از همه طرف وا رفته ام. یکی منو جمع کنه. . . .
به نظرم باید واسه خودم قواعدی دست و پا کنم.
امروز به این نتیجه رسیدم که مطمئنآ این جریان ها هستند که آدم می سازند از طرف دیگه به یقین این آدمان که جریان می سازند، اما این آدم کجا و اون یکی کجا! می فهمین که؟
بر بالینت بیدارم....
در ابتدا از همه اونایی که احیانا ممکنه به خاطر ادبیات این متن دلزده یا دلگیر بشن ,می خوام به یاد بیارن که زندگی بیش از این حرفا رکیک و مبتذله بنابراین به این متن خرده نگیرید.
یوم جمعه اول شوال, عید فطر, دلمان را خوش کرده بودیم این روز را در سفر میمنت اثریم و دست امام جمعه دارالخلافه از دامنمان کوتاه است و نمی تواند از ما فطریه بدوشد. اما همان اول صبح میر کوتاه گردن شکسه حالمان را گرفت. این میر کوتاه پسر دامادعلی خان چابهاریست که رخت دار باشیه ما بود و چند سال پیش در سفر کاشان یکهو شکمش باد کرد, چشم هایش پلو زد, رویش سیاه شد و مرد.
بردند خاکش کنند. ملاها جمع شدند علم شنگه راه انداختند که این بی دین معصیت کار بوده خدا رو سیاهش کرده نمی گذاریم در قبرستان مسلمان ها دفنش کنند. لجاره ها هم وقت گیر آوردند کسبه رو وا داشتند دکان و بازار رو ببندند دسته های سینه زن و زنجیرزن راه انداختند از شهر ها و دهات دور و بر هم آمدند ریختند تو مسجد جمعه ملا رو فرستادند رو منبر که چه کنیم چه نکنیم؟ گفت این ملعون الخبیث اصلا دفن کردن ندارد جنازه نجسش را باید با گه سگ آتش زد. داشتند دست به کار می شدند که کاشف عمل آمد علت مرگ آن بیچاره خوردن خورش بادمجانی بوده که عقرب از دودکش بالای اجاق تو کماجدونش افتاده. خلاصه هیچش نمانده بود به فتوای ملا باشی جسد آن مرحوم مبرور را با سنده سگ فراوانی که به همیاری جند اسلام از کوچه پس کوچه های کاشان و ساوه و نطنز و آن حوالی آورده وسط میدان شهر کود کرده بودند هندی مندی کنند. خدا بشکند گردن حکیم باشی تولوزان را که با نشان دادن عقرب پخته فتنه را خواباند. سوزاندن جسد آدمیزاد پر و پیمانی مثل دامادعلی خان با سنده سگ البته کلی سیاحت داشت و اتفاقی نبود که هر روز پا بدهد حالا اگر صاحب جنازه رخت دار مخصوص بوده باشد هم گو باش. ما که بخیل نیستیم. مرده اش که دیگر به حال ما فایده ای نداشت. فقط تماشای آن مراسم پر شکوه هند و اسلامی از کیسه ما رفت. القرض صحبت سر میر کوتاه بود. خبث طینت این بد چابهاری به اندازه ایست که از همان دوران غلام بچگی توانست اول خفیه نویس دربار همایون شود. همه شرایط خفیه نویسی در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته دست مهتر نسیم عیار را از پشت بسته است. پول کاغذی را تو کیف چرمی ته جیب آدم می شمارد. ولد الزنا حتی از تعداد زالوهایی که نایب سلطنه و صدر اعظم و امام جمعه به بواسیرشان می اندازند هم خبر دارد. آدم نا باب حرام زاده ایست.
خود ما هم ته دل از او بی توهم نیستیم اما دوام اساس سلطنت را همین گونه افراد ضمانت می کنند. شنیده بودیم قهبه ی جمیله ای را تور کرده به لهو و لعب مشغول است. معلوم شد در عوالم جاسوسی و خدمتگزاری ضعیفه را پخت و پز کرده پیش او انگلیزی می أموزد. امروز محرمانه کاغذی در قوطی سیگار جواهر نشان ما قرار داده بود با این مطلب که :" الریدی (alredy)بیشتر نوکر های دربار همایون کانکشن (canection) سلطان روسبی خانه شده قرار داده اند با روی کار آمدن قاندیدای او (کاندیدا) بیضه ی اسلام را دیس اپیرد(disapeard) کنند." هر چه بیشتر خواندیم کمتر فهمیدیم بلکه اصلا چیزی دستگیرمان نشد دلپیچه همایونی را بهانه کرده روانه نویلت شدیم که همان دارالخلای خودمان باشد بحمدالله اینقدرها اینگیلیزی می دانیم و به میر کوتاه اشاره فرمودیم که در این روز عید افتخار آفتابه کشی با اوست. رفتیم پشت پرده دارالخلا خف کردیم و همین که میرکوتاه با آفتلبه رسید گریبانش را گرفته
فی المجلس به استنطاقش پرداختیم که پدرسوخته چه مزخرفاتی تحریر کردهای که حالیمان نمی شود فقط کلمه قاندیدا را فهمیدیم. در کمال بی شرمی گفت:" قربان والا بلا بعض مطالب معروضه پرژن ورد (persian word)ندارد." فرمودیم پرژن ورد دیگر چه صیغه ایست؟ عرض کرد:"یعنی کلمه فارسی." لگدی حواله اش کردیم که حرام لقمه حالا دیگر فارسی کلمه ی فارسی ندارد؟! محل نزول لگد شاهانه را مالید و نالید :"تصدق بفرمایید منظور چاکر این بود که آن کلمات در فارسی لغت ندارد." محض امتحان سوال فرمودیم آ ن کلمه اول چیست؟ عرض کرد:" الریدی." تو شیکمش واسرنگ رفتیم که خوب یعنی چه؟ به التماس افتاد که :" یعنی جخ, یعنی همین حالاشم. نیت سوء نداشتم انگیلیزیش راحت تر بود انگلیزیش و نوشتم." پرسیدیم آن بعدیش ؟ آن یعدیش چه نمک به حرام؟ اشکش سرازیر شد عرض کرد:" کانکشن یعنی رابط در اینجا یعنی جاسوس." گلویش را چسبیدیم فرمودیم مادرت را برای عشرت اساکر همایونی روانه باغ شاه می کنیم تخم حیز. حالا دیگر در زبان خودمان کلمه جاسوس نداریم؟ تو همین دربار قضا اقتدار ما چوب تو سر سگ بزنی جاسوس می ریند پدرسوخته.حالا جاسوس نداریم؟! صدر اعظم ممالک معروضه جاسوس انگلیز است وزیر دربار جاسوس نمسه نایب سلطنه ی زن جلب جاسوس روس و گوش شیطان کر به خواست خدا خود ما این اواخر جاسوس نمره اول نیکسون دماق و کیسینجریم. جاسوس نداریم؟! با صدای خفه از ته حلقوم عرض کرد:" قبله عالم دارید جان نسار را خفه می فرمایید." مختصری شل فرمودیم نفسش پس نرود .سوال شد آن آخری آن دسته پیر را از کجا در آوردی؟ عرض کرد:" دسته پیر خیر قربان. دیس اپیرد. "دی" "آی" "اس" "ای"دبل پی" "ای" "ای" "آر" "دی" یعنی ناپدید." دیگر خونمان به جوش آمده بود.در کمال غضب فرمودیم مادر به خطا حالا می دهیم بیضه هایت را "دی آی دبل پی فلان بهمان" بکنند تا فارسی کاملا یادت بیاید. القصه مرتکه حال ما را گرفت نگذاشت عید فطر به این بی سر خری را با خوبی و خوشی به شب برسانیم. از اخته کردنش در این شرایط پلیتیکی چشم پوشیدیم در عوض دستور فرمودیم میرزا طویل شیرازی او را ببرد بنشاند وادار کند جلو هر کدام از آن کلمات منحوسه هزار بار معنی فارسیش را به خط نستعلیق شکسته مشق کند. دیدیم میرزا طویل دهنش را پشت دستش قایم کرده می خندد. پرسیدیم چیست؟ عرض کرد:" قربان خاک پایتان , بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست. ملا "ابراهیم یزده خواستی" ( اسم اصلیش دکتر ابراهیم یزدیه) که این اطراف پیش نماز بود صلوات را صیلویت میگفت و نصفش را به انگلیزی صادر می کرد. صل علی ماحامد اند ال هیز فمیلی. مبلغی خنده فرمودیم حالمان بهتر شد به میرزاطویل گفتیم به آن پدرسوخته بگو پانصد بار بنویسد هزار بار زیاد است از شغل شریفش باز می ماند.
تو هم هیچ هیچ هیچ ...
خراج ملک ری پرداخت می کردم به زلفانت
نازنین ژن های افکارت
نیمه شب آوا و افغانت
نازنین بهر صداقت.....
من از دل کناری نجستم نجستم نجستم.
گفت:"دارم می می خورم."
پرسید:"چرا؟"
گفت:"تا فراموش کنم."
پرسید:"چی رو؟"
گفت:"سرشکستگی می خوارگی رو!!"
به قول رامین :" هیایوی دیوانه وار این آدمیان بر سر هیچ!!"
و من شاید از این به بعد توی گوشم پنبه بذارم !!
دوباره داریم به اول مهر نزدیک میشیم و دغدغه هایی که شاید جامعه ی دانشجویی دیگه حوصلش رو نداره! شاید هم ما خیلی پر حوصله ایم!
به نظرت رسالت جنبش دانشجویی( البت اگه چیزی به این عنوان ماهیت وجودی داشته باشه) چییه؟
اصلآ از اونجایی که این جنبش از فرد فرد آدما، با طرز فکر متفاوت، درست شده و یه آرمان اونا رو زیر چتری به این نام جمع می کنه، رسالت فرد چیه؟ اگه بپذیریم که هر کدام از ما به عنوان یک فرد در قبال جامعمون مسئولیم(اینکه قراره جامعه رو به کدوم سمت ببریم اصلآ موضوع بحث ما نیست و اساسآ این جمله که "جامعه رو به کدوم سمت ببریم" یک غلو بزرگه)، قراره که برای این جامعه چیکار کنیم؟
روی صحبتم با اوناییه که گاهی توی این جامعه نفسشون می گیره. باید چیکار کرد؟
همیشه با هر کدوم از دوستان که صحبت می کنم، چه اونایی که به دنبال یه جامعه با معیارهای سوسیالیستی یا معیارهای لیبرالیستی هستند و چه روشنفکران دینی، همگی از یک انسان عاقل حرف می زنند( این که این انسان عاقل چیه و چه ویژگی یا ویژگی هایی داره اصلآ موضوع بحث ما نیست). موضوع اینه که این انسان عاقل قراره چطوری شکل بگیره؟
در این شکی نیست که جنبش دانشجویی به دنبال تحوله. و باز در این شکی نیست که امروزه این جنبش به زور نفس میکشه و جامعه ی دانشجویی هم خودش و به خواب زده. ولی چی باعث شده که این فضا بوجود بیاد؟ اگه همه چیز رو به گردن حاکمیت و ... بیندازیم خومونو گول زدیم.
مبارزه یعنی چی؟ مبارزه با چی یا اصلآ با کی؟ هیچ دقت کردین جواب هر کدوم از سوال ها چقدر مهمه؟ اون پاسخست که مشخص می کنه که یکی باید اصلحه دست بگیره یا مثلآ کتاب بنویسه یا اصلا هردوش.
هیچ فکر کردی چرا فعالیت دانشجویی باید اینقدر هزینه داشته باشه؟ و جالب اینه که نه تنها دستاوردهای تشکل های دانشجویی در سطح دانشگاه، که دستاوردهای یه دولت در سطح ملی هم پایدار نیستند یعنی بلافاصله دود میشن و به هوا می رن. یعنی اون همه هزینه که نمی دونی کی دود مشه و می ره هوا!!
به یقین هزینه هایی که جامعه ی دانشجویی میده هزینه هایین که جزب ها باید بدن( هر چند اون ها هم به اندازه ی خودشون هزینه میدن( مشکل اینه که هزینه ی فعالیت در ایران زیاده!)).
وحید می گفت سعی کنین جنبش ایجاد کنین.
خوب فعلآ تا همین جا باشه، که هم من و هم احیانآ شما بیشتر فکر کنیم... تا بعد...
آدم نمی دونه باید خوشحال باشه یا ناراحت.
گفت : گر چه خاموشی سرآغاز فراموشیست، خامشی بهتر!
اوستا رخصت.
...
اونقدر حرف تو گلوم گیر کرده که ....
چرا نمی تونم ذهنم و جمع و جور کنم؟!
می دونی، سکوت همیشه نشون از یه درون پر غوغا نداره! گاهی میگه که دیگه تموم شد....
کم کم که بزرگتر شدم بعضی از شعرهای فروغ رو خوندم، و بعدترها عاشق کارای مهدی اخوان شدم...
" هوا دلگیر، نفس ها حبس، دست ها پنهان، سرها در گریبان است....."
بعد از اون سایه رو با سیاه مشقش شناختم و ارادتی که نسبت بهش پیدا کردم. . . . هر چند سایه هیچ وقت واسم جایگاه مهدی اخوان رو پیدا نکرد ولی همواره ایشون رو ستوده ام. . . . تازه، متوجه شدم که اون کتابه بود که جلد نداشت، "آینه در آینه" ی هوشنگ ابتهاج بوده......
سیاوش کسرایی هم با شعرهاش مدتی در خلوتخونه ی ذهنم سکنی گزیده بود ولی....
امروز،و هر چه زمان بیشتر میگذره بیشتر مجذوب احمد شاملو میشم..... یادش گرامی
" . . .
به یاد آر،
و تنها دست آورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.
اعراب فریب ام دادند
برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم،
مرا و همگان را بر نطع یساه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم که فرمطی ام دانستند.
آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود!
. . . "
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
هوا کم کم داره تاریک میشه،
گوشه ی اتاقم نشسته ام،
صدای کمونچه ی لطفی میاد،
انگار همه چی یه جوریه....
لعنت به شیطون! باشه!