یک سیگار دیگر را در لیوان خاموش می کرد
. در سکوتی که از دود و یک چراغ سفید تشکیل می شد ، صدای خاموش شدن قرمزی ته سیگار
در آب سیاه لیوان حس به انجام رسیدن را القا می کرد .
دستش را زیر چانه گذاشت . انگشت ها زیر
سیبیلش بوی تندی می دادند . یادش به جمله ای افتاد که در خاطراتش شناور بود :
"رضا ، جان من سیگار نکش" . مادرش می گفت . وقتی دستانش را می فشرد و با
لبخند غر می زد .
برای رضا دیگر این جمله کلیشه بود . آن
وقت ها می دانست هر وقت مادر را می بیند باید این ها را بشنود . از آن روز ها خیلی
گذشته بود . چند سالی بود که مادر ادامه ی وجودش را در زیر خاک سپری می کرد . کفن
سفید با تخته سنگ های سیمانی را با همین دست ها در قبر گذاشته بود . با همین انگشت
ها ، با همین بوی تند . شاید توی قبر هم کفن با بوی ته سیگار تند رضا که به دستانش
خورده بود هنوز اذیتش می کرد .
به فکر فرو رفت . به فکر روز هایی که در
بغلش می گرفت . روزهایی که هنوز بچه بود . پسری که هیچ وقت هیچ جا بند نمی شد . تا
این اواخر . الآن دیگر بند می شد . هر جایی ، هر وقتی .
چندین سال بود که در ترک بود . همین
امروز صبح تمام سیگارها را در سطل ریخته بود . به فکر این ها که می افتاد عصبی می
شد .
یک سیگار دیگر روشن کرد تا اعصابش آرام
شود ...
فکر می کرد چشم های همه حرکاتش را زیر نظر دارند . برای همین
سعی می کرد حساب شده لقمه بردارد . چشمانش را به دایره ی بشقاب محدود می کرد و نهایتا
برای نوشیدن ، هنگام برداشتن لیوان سرش را بالا می آورد . در ذهن افکاری مبنی بر
غر هایی از جانب پدر که کنارش بود می گذشت . استخوان ها و مفاصل دست و شانه هایش
دردناک شده بود . حرکت های یکنواخت برداشتن غذا با قاشق مفاصلش را به صدا در می
آورد .
علاوه بر این ها همه زود کنار رفته بودند . بعد از آن سفره
را جمع می کردند و افطاری تمام می شد . از روی قاعده ، ختم سوره ای مانند انعام یا
امثال آن به مجلس برکت می داد . همانگونه که پدر ، پدربزرگ و دیگرانش معتقد بودند
.
ترس و فضای سیاه حاکم بر روحش تنها از جانب این بود که چرا
در جمعی ست که با "همه" فرق دارد . "همه" کسانی بودند که از
فرط اعتقاد به چیزهایی مشترک ، معتقد نامیده می شدند . کسی به افکارشان شک نمی کرد
. نه خودشان و نه اطرافیان . اگر این طور می شد هم عواقب نامعلومی در پی می داشت .
مدعوین افطاری را می دید که یکی یکی کنار می رفتند و گرفتن
یک روز ، روزه ی دیگر را به هم تبریک می گفتند و باز در ذهنش خودش را مجسم می کرد
که روزه نیست و کسی نمی داند !
باز مجبور بود نقش بازی کند ...
صبح تا حالا یه بچه مگس تو این خونه تاب می خوره . اعصاب
معصاب (!) مو ریخته به هم .
نگا کن یه مگس که تو یه سانتی متر مربع می تونه راحت دراز بکشه و غلت بزنه چه جوری منو اسیر ویز ویزش کرده !
ولی آخر کشتمش ، اونم با دست ! اونم وقتی نشسته بود روی
زانوم داشت گوششو می خاروند !
پدر سوخته ی ... ، استغفرالله !
چشمامو باز می کنم . نور چشمامو اذیت می کنه . یه خمیازه می کشم و چشمامو می مالم . بدنم درد می کنه چقدر . همین طور که سرم پایینه چشمامو باز می کنم . روی یه صندلی ام . فکر می کنم خواب بودم . سرمو بالا می یارم ببینم کجام .
یه خانوم خوش قیافه روبروم نشسته . سرشو انداخته پایین ، ولی گاهی بهم لبخند می زنه .
یه عینک دودی به چشماش زده که از بالای شیشه هاش چشم هاشو می تونم ببینم .
چشمهای قهوه ایش برق می زنه . موهای سیاه رنگش از زیر روسریش پیداست . یه روسری سیاه سرشه . وقتی باد به پرده ی اتاق می زنه ، آفتاب تو می یاد و مو هاشو خرمایی می کنه .
منم منتظرم ، روی یه صندلی که مثل همیشه اذیتم می کنه . هوا گرمه . یه پنکه روی میز هست که می چرخه ولی بادش به من نمی خوره . بوی عطر خانومه با اینکه یکی دو متری باهام فاصله داره به بینیم می خوره . صندلیش اون طرف اتاقه . با دو تا خانوم دیگه که همراهشن . همراه من کسی نیست . قرار بود داداشم باهام بیاد . که نیومد .
فقط همین ها رو می دونم . نمی دونم چرا توی این اتاق نشستیم . اصلا نمی دونم دو تا دری که هر کدوم یک طرف اتاق ان به کجا می رن . فقط می دونم باید منتظر باشم .
اون دوتا همراه خانومه به من اخم کردن . بعضی وقتا یه چیزایی به هم می گن و باز به من زیر چشمی نگاه می کنن . ولی اون خانومه به من لبخند می زنه .
انگشتامو یکی یکی می شکونم ... یه مهره اش گیر کرده . بی خیالش می شم . هوا خیلی گرم تر شده . من شقیقه هام خیس شده . سرمو تکیه می دم به دیوار . سقف اتاق آینه است . می تونم فرق سرشو ببینم !! فرق سر خودم هم می بینم ... اوه ، مثل همیشه موهام ژولیده است . یه کم خودمو جمع و جور می کنم و دست می کشم توی موهام . به هوای مرتب شدن مو هام بدتر می شه . اون خانومه سرشو بالا می کنه و می خنده . من دستامو می یارم پایین و خجالت می کشم .
موبایلم هم همراهم نیست . نمی دونم اینجا کجاست . یه لحظه ترس برم می داره : یعنی اینجا کجاست ؟ یادم نمی یاد قبلا کجا بودم . دلم می خواد از جام پاشم ولی نگاهای اون دوتا خیلی اذیتم می کنه . به دست راستم یه پارچه ی سبز گره خورده . پلک چشمامو به هم نزدیک می کنم ، می بینم اون خانوم هم به دست راستش از همین پارچه ها بسته است ! بیشتر شکل یه علامت تعجب شدم تا علامت سوال !
روی صندلی سمت راستم یه دفتر بنفشه . برش می دارم و بازش می کنم . بوی خیلی خوبی از توی دفتر می یاد . همه ی دفتر نوشته است . همین طور برگ می زنم . دست خطش چقدر شبیه منه ! دوتا تار موی بلند وسط دفتر هست . مو های من هیچ وقت به این بلندی نبود ! یه خودکار بین برگه های دفتره . اون جا رو باز می کنم . تاریخ 19 فروردین . هر چقدر فکر می کنم یادم نمی یاد چه روزیه . شایدم امروزه . خودکار رو دستم می گیرم و می نویسم : روز من ...
در اتاق یکدفعه باز می شه و پنج تا سایه وارد می شن . من خیلی وحشت زده ام . دستام شروع به لرزبدن می کنه . سایه ها منو می کشن و می برن . من جیغ می زنم . اون دوتا همراها هنوز پچ پچ می کنن ولی اون خانوم لبخند می زنه . منم در حالی که اشک چشمام رو تار کرده سعی می کنم لبخند بزنم .
منو از در بیرون می برن . بیرون از اتاق هوا تاریکه ! فکر می کنم توی اتاق آفتاب می زد ... روی زمین پشت در منو رها می کنن . پاهام سست شده . می افتم روی زمین . همه جا تاریکه ، حتی یه روزنه ی نور هم نیست .
دستمو توی هوا تکون می دم . دستم به یه جایی گیر می کنه . دستگیره ی دره . قلبم یه کم آروم می گیره . توی ذهنم فقط صورت اون خانومه است . هول می کنم ، دستمو به دستگیره و پا می شم . لباسامو صاف و صوف می کنم . چند تا سرفه می کنم و لبهامو با زبونم از خشکی در می یارم . در رو باز می کنم و می رم تو . سعی می کنم خنده رو لبام باشه .
توی اتاق کسی نیست ! گوشه های اتاق تار عنکبوت گرفته . یه دفتر بنفش روی زمین افتاده با یه خودکار . اتاق بوی کهنگی می ده . وحشت می کنم . دفتر رو بر می دارم . دفتر پر از نوشته است . 19 فروردین رو می یارم . دست خط من دیگه نیست . به دست خط خوش خطی نوشته : روز تو ! دلم یه جوری می شه .
اتاق یه در دیگه هم داره . دفتر از دستم زمین می افته . می رم سمت در . درش رو باز می کنم ، نور شدید چشمم رو می زنه . دستمو می گیرم جلوی چشمم . چیزی نمی تونم ببینم . یه قدم جلوتر می رم . پام گیر می کنه بین دو تا میله ! میله ها پشت در اونقدر محکم و ضخیم ان که پام درد می گیره . از اینجا نمی شه خارج شد ! همون جا می شینم . اشک بازم توی چشمم حلقه می زنه . توی ذهنم لبهای اون خانوم هنوز داره لبخند می زنه ...
... از خواب می پرم . تا ظهر گریه می کنم ... پارچه ی سبز از دستم باز شده . دفتر بنفش روی سینه ام به پشت بازه . برش می دارم . 19 فروردینه ! نوشته : روز من ! روز تو !
توی ذهنم لبهای اون خانوم هنوز داره لبخند می زنه ...
به خاطرم آمد ، روز و روزهایی که کابوسی را در ذهن می پروراندم . کابوسی به این مضمون :
از نردبانی که درست کرده ام پایین نیفتم !
نردبان چوبی بود . با میخ های نیمه زنگ زده ای که از لا به لای سنگ های گوشه ی حیاط پیدا کرده بودم . پایه های نردبان را یکی یکی بریده بودم . میخ ها را با چکش محکم کرده بودم .
چکش جزو اسبابی بود که گذشته ها در اسباب بازی هایم ، بیهوده می نمود ولی بالاخره به کار آمد . چکشی پانزده سانتی ، با دسته ی قرمز . زیاد هم سنگین نبود .
خودم هم ، همان حمید قدیمی بودم . بی هیچ توضیح اضافی .
ولی از بالا پایین ، افتادم زمین . شد صورتم ، خونین و مالین . گریه نکردم ، همین و همین .
مادرم گفت : پسر شیرین ، گریه نکردی . به به ! آفرین !
باور کنید ! به همین مسخرگی .
...
بعد ها فهمیدم که دلیل عملی شدن کابوسم ، آن چیزی بود که در ذهن از هزار توی افکارم می گذراندم .
بعد ها فهمیدم از چه ارتفاعی پایین افتاده ام .
بعد ها فهمیدم من ، نردبان ساز نبودم . هوا خواه نبودم . طلب من ، آسمان همان جا بود .
بعد ها فهمیدم آسمان همه جا یک رنگ نیست .
بعد ها ؛ امروز ، دیروز و فرداست .
آسمان من بودی . آبی ، سپید ، روشن ، پاک ، گرم و مهربان .
اونوقت دیگه همه مطمئن می شیم که اون جمله ی آبی نفرت انگیز یعنی اینترنت !
اگه این طور پیش بره وقتی کامپیوترتونو روشن می کنید یه صفحه ی سفید می یاد با یه جمله ی آبی به این مضمون :
کاربر گرامی دسترسی به کامپیوترتان امکان پذیر نمیباشد .
من هم به فکر فرو می رفتم . به سرم می زد سر صحبتی را باز کنم . این خیال هم از سرم می پرید .
تمام فکر من مشغولش بود . به این فکر می کردم که مرا چگونه در بند سکوتش کرده بود .
و این که : سکوت مرموزترین چیز است !
دستام خیلی کوچیک بود .
کوچیکتر از اونی که بتونه دستای بزرگشو توی دست بگیره ...
عرق سرد تنها خجالتم رو به خودم نشون می داد . فقط به خودم .
اون یه مرد بود ،
و یه مرد باقی خواهد موند .
لعنت به شیطون ! باشه !