تبليغاتX
خموشانه

یک سیگار دیگر را در لیوان خاموش می کرد . در سکوتی که از دود و یک چراغ سفید تشکیل می شد ، صدای خاموش شدن قرمزی ته سیگار در آب سیاه لیوان حس به انجام رسیدن را القا می کرد .

دستش را زیر چانه گذاشت . انگشت ها زیر سیبیلش بوی تندی می دادند . یادش به جمله ای افتاد که در خاطراتش شناور بود : "رضا ، جان من سیگار نکش" . مادرش می گفت . وقتی دستانش را می فشرد و با لبخند غر می زد .

برای رضا دیگر این جمله کلیشه بود . آن وقت ها می دانست هر وقت مادر را می بیند باید این ها را بشنود . از آن روز ها خیلی گذشته بود . چند سالی بود که مادر ادامه ی وجودش را در زیر خاک سپری می کرد . کفن سفید با تخته سنگ های سیمانی را با همین دست ها در قبر گذاشته بود . با همین انگشت ها ، با همین بوی تند . شاید توی قبر هم کفن با بوی ته سیگار تند رضا که به دستانش خورده بود هنوز اذیتش می کرد .

به فکر فرو رفت . به فکر روز هایی که در بغلش می گرفت . روزهایی که هنوز بچه بود . پسری که هیچ وقت هیچ جا بند نمی شد . تا این اواخر . الآن دیگر بند می شد . هر جایی ، هر وقتی .

چندین سال بود که در ترک بود . همین امروز صبح تمام سیگارها را در سطل ریخته بود . به فکر این ها که می افتاد عصبی می شد .

یک سیگار دیگر روشن کرد تا اعصابش آرام شود ...


+ حمید | پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 0:27 قبل از ظهر |

فکر می کرد چشم های همه حرکاتش را زیر نظر دارند . برای همین سعی می کرد حساب شده لقمه بردارد . چشمانش را به دایره ی بشقاب محدود می کرد و نهایتا برای نوشیدن ، هنگام برداشتن لیوان سرش را بالا می آورد . در ذهن افکاری مبنی بر غر هایی از جانب پدر که کنارش بود می گذشت . استخوان ها و مفاصل دست و شانه هایش دردناک شده بود . حرکت های یکنواخت برداشتن غذا با قاشق مفاصلش را به صدا در می آورد .

علاوه بر این ها همه زود کنار رفته بودند . بعد از آن سفره را جمع می کردند و افطاری تمام می شد . از روی قاعده ، ختم سوره ای مانند انعام یا امثال آن به مجلس برکت می داد . همانگونه که پدر ، پدربزرگ و دیگرانش معتقد بودند .

ترس و فضای سیاه حاکم بر روحش تنها از جانب این بود که چرا در جمعی ست که با "همه" فرق دارد . "همه" کسانی بودند که از فرط اعتقاد به چیزهایی مشترک ، معتقد نامیده می شدند . کسی به افکارشان شک نمی کرد . نه خودشان و نه اطرافیان . اگر این طور می شد هم عواقب نامعلومی در پی می داشت .

مدعوین افطاری را می دید که یکی یکی کنار می رفتند و گرفتن یک روز ، روزه ی دیگر را به هم تبریک می گفتند و باز در ذهنش خودش را مجسم می کرد که روزه نیست و کسی نمی داند !

باز مجبور بود نقش بازی کند ...


+ حمید | پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 4:45 قبل از ظهر |

صبح تا حالا یه بچه مگس تو این خونه تاب می خوره . اعصاب معصاب (!) مو ریخته به هم .

نگا کن یه مگس که تو یه سانتی متر مربع می تونه راحت دراز بکشه و غلت بزنه چه جوری منو اسیر ویز ویزش کرده !

ولی آخر کشتمش ، اونم با دست ! اونم وقتی نشسته بود روی زانوم داشت گوششو می خاروند !

پدر سوخته ی ... ، استغفرالله !


+ حمید | سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 4:57 قبل از ظهر |

چشمامو باز می کنم . نور چشمامو اذیت می کنه . یه خمیازه می کشم و چشمامو می مالم . بدنم درد می کنه چقدر . همین طور که سرم پایینه چشمامو باز می کنم . روی یه صندلی ام . فکر می کنم خواب بودم . سرمو بالا می یارم ببینم کجام .

یه خانوم خوش قیافه روبروم نشسته . سرشو انداخته پایین ، ولی گاهی بهم لبخند می زنه .
یه عینک دودی به چشماش زده که از بالای شیشه هاش چشم هاشو می تونم ببینم .
چشمهای قهوه ایش برق می زنه . موهای سیاه رنگش از زیر روسریش پیداست . یه روسری سیاه سرشه . وقتی باد به پرده ی اتاق می زنه ، آفتاب تو می یاد و مو هاشو خرمایی می کنه .

منم منتظرم ، روی یه صندلی که مثل همیشه اذیتم می کنه . هوا گرمه . یه پنکه روی میز هست که می چرخه ولی بادش به من نمی خوره . بوی عطر خانومه با اینکه یکی دو متری باهام فاصله داره به بینیم می خوره . صندلیش اون طرف اتاقه . با دو تا خانوم دیگه که همراهشن . همراه من کسی نیست . قرار بود داداشم باهام بیاد . که نیومد .

فقط همین ها رو می دونم . نمی دونم چرا توی این اتاق نشستیم . اصلا نمی دونم دو تا دری که هر کدوم یک طرف اتاق ان به کجا می رن . فقط می دونم باید منتظر باشم .

اون دوتا همراه خانومه به من اخم کردن . بعضی وقتا یه چیزایی به هم می گن و باز به من زیر چشمی نگاه می کنن . ولی اون خانومه به من لبخند می زنه .

انگشتامو یکی یکی می شکونم ... یه مهره اش گیر کرده . بی خیالش می شم . هوا خیلی گرم تر شده . من شقیقه هام خیس شده . سرمو تکیه می دم به دیوار . سقف اتاق آینه است . می تونم فرق سرشو ببینم !! فرق سر خودم هم می بینم ... اوه ، مثل همیشه موهام ژولیده است . یه کم خودمو جمع و جور می کنم و دست می کشم توی موهام . به هوای مرتب شدن مو هام بدتر می شه . اون خانومه سرشو بالا می کنه و می خنده . من دستامو می یارم پایین و خجالت می کشم .

موبایلم هم همراهم نیست . نمی دونم اینجا کجاست . یه لحظه ترس برم می داره : یعنی اینجا کجاست ؟ یادم نمی یاد قبلا کجا بودم . دلم می خواد از جام پاشم ولی نگاهای اون دوتا خیلی اذیتم می کنه . به دست راستم یه پارچه ی سبز گره خورده . پلک چشمامو به هم نزدیک می کنم ، می بینم اون خانوم هم به دست راستش از همین پارچه ها بسته است ! بیشتر شکل یه علامت تعجب شدم تا علامت سوال !

روی صندلی سمت راستم یه دفتر بنفشه . برش می دارم و بازش می کنم . بوی خیلی خوبی از توی دفتر می یاد . همه ی دفتر نوشته است . همین طور برگ می زنم . دست خطش چقدر شبیه منه ! دوتا تار موی بلند وسط دفتر هست . مو های من هیچ وقت به این بلندی نبود ! یه خودکار بین برگه های دفتره . اون جا رو باز می کنم . تاریخ 19 فروردین . هر چقدر فکر می کنم یادم نمی یاد چه روزیه . شایدم امروزه . خودکار رو دستم می گیرم و می نویسم : روز من ...

در اتاق یکدفعه باز می شه و پنج تا سایه وارد می شن . من خیلی وحشت زده ام . دستام شروع به لرزبدن می کنه . سایه ها منو می کشن و می برن . من جیغ می زنم . اون دوتا همراها هنوز پچ پچ می کنن ولی اون خانوم لبخند می زنه . منم در حالی که اشک چشمام رو تار کرده سعی می کنم لبخند بزنم .

منو از در بیرون می برن . بیرون از اتاق هوا تاریکه ! فکر می کنم توی اتاق آفتاب می زد ... روی زمین پشت در منو رها می کنن . پاهام سست شده . می افتم روی زمین . همه جا تاریکه ، حتی یه روزنه ی نور هم نیست .

دستمو توی هوا تکون می دم . دستم به یه جایی گیر می کنه . دستگیره ی دره . قلبم یه کم آروم می گیره . توی ذهنم فقط صورت اون خانومه است . هول می کنم ، دستمو به دستگیره و پا می شم . لباسامو صاف و صوف می کنم . چند تا سرفه می کنم و لبهامو با زبونم از خشکی در می یارم . در رو باز می کنم و می رم تو . سعی می کنم خنده رو لبام باشه .

توی اتاق کسی نیست ! گوشه های اتاق تار عنکبوت گرفته . یه دفتر بنفش روی زمین افتاده با یه خودکار . اتاق بوی کهنگی می ده . وحشت می کنم . دفتر رو بر می دارم . دفتر پر از نوشته است . 19 فروردین رو می یارم . دست خط من دیگه نیست . به دست خط خوش خطی نوشته : روز تو ! دلم یه جوری می شه .

اتاق یه در دیگه هم داره . دفتر از دستم زمین می افته . می رم سمت در . درش رو باز می کنم ، نور شدید چشمم رو می زنه . دستمو می گیرم جلوی چشمم . چیزی نمی تونم ببینم . یه قدم جلوتر می رم . پام گیر می کنه بین دو تا میله ! میله ها پشت در اونقدر محکم و ضخیم ان که پام درد می گیره . از اینجا نمی شه خارج شد ! همون جا می شینم . اشک بازم توی چشمم حلقه می زنه . توی ذهنم لبهای اون خانوم هنوز داره لبخند می زنه ...

... از خواب می پرم . تا ظهر گریه می کنم ... پارچه ی سبز از دستم باز شده . دفتر بنفش روی سینه ام به پشت بازه . برش می دارم . 19 فروردینه ! نوشته : روز من ! روز تو !

توی ذهنم لبهای اون خانوم هنوز داره لبخند می زنه ...


+ حمید | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 11:37 بعد از ظهر |
ورود داداش سوممون رو به جمع خموشانه های عمرمون تبریک می گم .
امیر جان ، خوش اومدی .

+ حمید | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 3:41 قبل از ظهر |

به خاطرم آمد ، روز و روزهایی که کابوسی را در ذهن می پروراندم . کابوسی به این مضمون :
از نردبانی که درست کرده ام پایین نیفتم !

نردبان چوبی بود . با میخ های نیمه زنگ زده ای که از لا به لای سنگ های گوشه ی حیاط پیدا کرده بودم . پایه های نردبان را یکی یکی بریده بودم . میخ ها را با چکش محکم کرده بودم .
چکش جزو اسبابی بود که گذشته ها در اسباب بازی هایم ، بیهوده می نمود ولی بالاخره به کار آمد . چکشی پانزده سانتی ، با دسته ی قرمز . زیاد هم سنگین نبود .
خودم هم ، همان حمید قدیمی بودم . بی هیچ توضیح اضافی .

ولی از بالا پایین ، افتادم زمین . شد صورتم ، خونین و مالین . گریه نکردم ، همین و همین .
مادرم گفت : پسر شیرین ، گریه نکردی . به به ! آفرین !
باور کنید ! به همین مسخرگی .
...

بعد ها فهمیدم که دلیل عملی شدن کابوسم ، آن چیزی بود که در ذهن از هزار توی افکارم می گذراندم .
بعد ها فهمیدم از چه ارتفاعی پایین افتاده ام .
بعد ها فهمیدم من ، نردبان ساز نبودم . هوا خواه نبودم . طلب من ، آسمان همان جا بود .
بعد ها فهمیدم آسمان همه جا یک رنگ نیست .
بعد ها ؛ امروز ، دیروز و فرداست .

آسمان من بودی . آبی ، سپید ، روشن ، پاک ، گرم و مهربان .


+ حمید | پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 5:56 قبل از ظهر |
فکر نمی کنید اگه مخابرات بقیه ی اینترنت رو هم فیلتر کنه سنگین تر باشه ؟!

اونوقت دیگه همه مطمئن می شیم که اون جمله ی آبی نفرت انگیز یعنی اینترنت !

اگه این طور پیش بره وقتی کامپیوترتونو روشن می کنید یه صفحه ی سفید می یاد با یه جمله ی آبی به این مضمون :

کاربر گرامی دسترسی به کامپیوترتان امکان پذیر نمیباشد .


+ حمید | جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 2:5 قبل از ظهر |
بیشتر از 7 سال پیش بود که خموشانه ی ما زمینه ی بودن گرفت .
آن موقع ها خودش هم نمی دانست چگونه باید باشد .
اصلا نمی دانست که هست !

خموشانه ی ما بزرگ شد ... تا وقتی که توانست حرف بزند .
یعنی 7 سال بعد از آن روزها ، یعنی حالا !

خموشانه ی ما یک نوزاد نیست ... تاریخچه ایست به طول 7 سال .
که ناگفته های خود را بازگو می کند ... اینگونه که می بینید .

+ حمید | پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 3:1 قبل از ظهر |
ماه رمضون که شروع می شه دلم همه اش می خواد ماه رمضون نباشه که اونقدر غذا بخورم که ...
ولی وقتی که تموم می شه می بینم اونقدر هم سخت نیست ! یا اینکه اونقدر غذا خوردن دلچسب نیست !
می دونی ، شاید ماه رمضون اصلا نباید باشه ! یا اینکه غذا اصلا نباید نباشه ! یا شایدم ما !!
+ حمید | سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 4:0 قبل از ظهر |
الان نصفه شبه . من شبا رو بیشتر از روزا دوست دارم وقتی که خواب نباشم .
همه چیز ساکته
حتی من!
تنهایی شاید خلوت خوبی واسه آروم شدنه ، شاید هم برعکس !
+ حمید | یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 3:14 قبل از ظهر |
تابستان مي رود ، همان گونه که آمد . مثل هميشه . هنوز شروع نشده کوله ي رفتن را مي بندد .
وقت است که پاييز بيايد . باز وقت غروب ها و طلوع هاي معنا دار پاييز است . وقت آمدن بخاري و کت و سکوت و رفتن است .

نوبت غروب هاي زيباي هنرمندانه ي پاييز است که جلب غم و نگاه و حيرت يا افسوس کند . شاید این هنر نبود که غمناک بود ، ما بودیم و نگاه های خیره ی زود باورمان . همه می گفتیم : غروب غم انگیز پاییز ...
شاید خطور این زیبایی به ذهن هایمان قدری سخت یا غیر قابل باور بود .
ما هم بزرگ شدیم . مثل همه . از فطرت و نه گستاخی پاهای برهنه ی ذهنمان را به روی کاغذ ها گذاشتیم . گفتند و نوشتیم . خواندیم و گفتیم .
زمان آن رسیده است که دمی خاطرات را از صندوقچه های قدیمی ذهنمان بیرون آوریم . ببینیمشان ، و شاید غبار قطور عمر را فوت کنیم !
...خاطرات شیرین حضور پاییز در خانه ی پدر بزرگ ... شیطنت در میهمانی های گرم شبانه ... چای داغ از دستان لرزان و مهربان مادر بزرگ ...
پاییز هم زیباست . اما می رود ، همان گونه که آمد . مثل همیشه .

+ حمید | پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 1:12 قبل از ظهر |
کسی به پنجره زل می زد و در اوهام و خیالاتش غرق می شد . از اینجا کنده می شد . نه خستگی راه را می فهمید و نه گذر زمان . حضور کسی را نمی دید .

من هم به فکر فرو می رفتم . به سرم می زد سر صحبتی را باز کنم . این خیال هم از سرم می پرید .

تمام فکر من مشغولش بود . به این فکر می کردم که مرا چگونه در بند سکوتش کرده بود .
و این که : سکوت مرموزترین چیز است !


+ حمید | یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 0:12 قبل از ظهر |
از دور نمای تردید بر چهره داشت .
نمی دانم ، آیا ترسناک تر از این هم می توانست باشد ؟

تردید ، معنای خط کشیدن روی تمام گذشته بود . باید دست از خود می کشید و پای بر خود می نهاد .
این بازی با همه چیز بود .

تردید کرد ، بر تمام راه های طی کرده اش . می دانست نمی تواند ولی وجود باید ، او را ملزم به رفتن می کرد .

من ایستادم . دیدگانم را به پلک ها بستم . یادم آمد باز .
وقتی که چشمانم را بستم تا ببینم . بدون تردید .
+ حمید | دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 3:13 قبل از ظهر |
گرفته و دل خسته بود . دوستش داشتم و دارم . می خواستم دستم رو به طرفش دراز کنم .
نمی خواستم این طور ببینمش . مشتم رو باز کردم ؛ نگاهم به دستام افتاد .

دستام خیلی کوچیک بود .
کوچیکتر از اونی که بتونه دستای بزرگشو توی دست بگیره ...

عرق سرد تنها خجالتم رو به خودم نشون می داد . فقط به خودم .

اون یه مرد بود ،
و یه مرد باقی خواهد موند .


+ حمید | سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:35 قبل از ظهر |
اگه بگم نه می گه چرا نه ؟
اگه هیچی نگم باز می گه چرا جواب نمی دی ؟
اگه بگم حالا می گه نه ، درست بگو قبول یا نه ؟
...
خوب من چی می تونم بگم غیر از : باشه ؟!

لعنت به شیطون ! باشه !


+ حمید | دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 5:11 قبل از ظهر |