تبليغاتX
خموشانه -

دم افطار بود.فکر می کردم که دیگه حتمآ تعطیل کرده. جلو در مغازه ترمز کردم. چراغ مغازه روشن بود. داشت به اسباب مغازش که از یه سبزی خوردکن و باسکول و چندتا تیغه بیشتر نبود ور می رفت.وقتی وارد مغازه شدم پشتش به من بود. با قد کوتاه و موهای کم پشت جوگندمی، یه جوری که انگار روزگار باهاش راه نیامده. قیافه ی آفتاب سوخته اش من را به یاد ظهر تابستان و بیل و مزرعه می انداخت؛ با گوش های بزرگش که انگار اضافی بودن.بلند سلام کردم و کیسه سبزی را که مامان برای خورد کردن داده بود گذاشتم روی باسکول. همانطور که آرام دسکش های پلاستیکیش را می پوشید گفت : بکشش ببین چند کیلو است؟ گفتم: هشت و خورده ای، از نه کمتره، هشت و نیم. گفت: خوب است؛ خیلی فرق نمی کند. گفتم: برای خورشت می خواهم. گفت: آره، واسه خورشتی نباید خیلی ریز بشود اما این جعفری ها را نمی شود درشت گذاشت، ساقه اش اذیت می کند و شروع کرد به ریختن سبزی ها توی دستگاه.  بوی سبزی های خورد شده همه جا را گرفته بود. گفتم: دم افطار بود، گفتم شاید تعطیل کرده باشین. نگاهم کرد و با همون لهجه ی شهرکردیش گفت: نه من روزه نمگیرم. وقتی روزه نمگیرم برا چی بوگم روزم. همی آخوندا، نصشون روزه نمگیرن و میگن روزن.  لبخند زدم و گفتم: پس هم کیشیم.  خندید، اما خنده اش مثل خنده هایی نبود که دو تا هم کیش به هم تحویل می دهند. همین طور که سبزی های خورد شده را توی ظرف می ریخت گفت: روزه ی من این است که این دستگاه را تمیز نگه دارم؛ که کسی مریض نشود و ظرف سبزی های خورد شده را داد بهم. گفتم: چقدر تقدیم کنم؟ گفت: چهارصد و پنجاه تومان. داشتم توی جیبم دنبال پنجاه تومانی می گشتم که گفت: پنجاه تومانش مهم نیست و چهارصد تومان را از دستم گرفت.


+ بابک | یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 12:54 بعد از ظهر |