فکر می کرد چشم های همه حرکاتش را زیر نظر دارند . برای همین
سعی می کرد حساب شده لقمه بردارد . چشمانش را به دایره ی بشقاب محدود می کرد و نهایتا
برای نوشیدن ، هنگام برداشتن لیوان سرش را بالا می آورد . در ذهن افکاری مبنی بر
غر هایی از جانب پدر که کنارش بود می گذشت . استخوان ها و مفاصل دست و شانه هایش
دردناک شده بود . حرکت های یکنواخت برداشتن غذا با قاشق مفاصلش را به صدا در می
آورد .
علاوه بر این ها همه زود کنار رفته بودند . بعد از آن سفره
را جمع می کردند و افطاری تمام می شد . از روی قاعده ، ختم سوره ای مانند انعام یا
امثال آن به مجلس برکت می داد . همانگونه که پدر ، پدربزرگ و دیگرانش معتقد بودند
.
ترس و فضای سیاه حاکم بر روحش تنها از جانب این بود که چرا
در جمعی ست که با "همه" فرق دارد . "همه" کسانی بودند که از
فرط اعتقاد به چیزهایی مشترک ، معتقد نامیده می شدند . کسی به افکارشان شک نمی کرد
. نه خودشان و نه اطرافیان . اگر این طور می شد هم عواقب نامعلومی در پی می داشت .
مدعوین افطاری را می دید که یکی یکی کنار می رفتند و گرفتن
یک روز ، روزه ی دیگر را به هم تبریک می گفتند و باز در ذهنش خودش را مجسم می کرد
که روزه نیست و کسی نمی داند !
باز مجبور بود نقش بازی کند ...